مبارزه با فرهنگ غالب را نباید فقط مبارزه با اشخاصی که بر مسند قدرت تکیه زدهاند و یا متخصصینی که به شکلی از حقوق بگیران آنان به شمار میآیند خلاصه کرد بلکه بیشتر و مهمتراز آن مبارزه علیه فرهنگ وارزشهائی است که هرروزه به وسیله آنها در رسانهها و کلاً در جامعه تبلیغ و ترویج میشوند و به طریقی کوشش میشود تا سنتهای کهن و قرون وسطائی در میان مردم رواج پیدا کرده و ماندگار شود (که این خود بار دیگر عاملی برای بقای آنها و فرهنگ منحطشان خواهد بود). باید که مبلغان مردسالاری را در زمینه فرهنگی خلع سلاح کرد. و این تا زمانیکه ما خود در این مورد ضعف داریم و تا حد زیادی خود حامل فرهنگ مسلط هستیم و آنرا بازتولید میکنیم شدنی نیست. در زیر با نمونههائی منظور خود را تشریح میکنم:
اگر در این رژیم وجود زن فقط زمانی محسوس است که مادر باشد، باید آنرا به زیر سوال برده و یادآور شویم انتخاب مادر شدن یا نشدن تنها در اختیار زن است. و زن قبل از مادر شدن شهروند جامعه است و باید که از تمام حقوق شهروندی برخوردارشود.
اگر غیرت و ناموس را آویزه گوش مردان میکنند تا بتوانند هر چه بیشتر نه تنها زنان بلکه تمام جامعه را تحت کنترل داشته باشند، مکانیسمهای مختلف اعمال قدرت بر زنان را افشا کنیم و در برابر آن بیایستیم.
اگر به یک فعال سیاسی و یا فرهنگی دستگیر شده در ایران به غیراز صدها برچسب که به وی زده میشود، یکی از آنها داشتن رابطهء از ظن آنان نامشروع است به جای آنکه انرژی و وقت خود را بر سر تکذیب چنین اتهاماتی تلف کنیم، باید که این چماق اخلاقی و ارزشی را از دست رژیم گرفته و در جواب بگوئیم بر فرض که اینگونه بوده، این به شخص دستگیر شده و آن آقا ویا خانم مورد اتهام و خانوادههایشان ربط دارد و بس.
زمانی که یک مبارز زن و یا فمنیست را فاحشه میخوانند این سلاح را هم بی اثر کرده و نخواهیم با کسانی که در صدد هستند با ارزشهای پوسیده خود مانع از پیشبرد افکار نوین شوند چک و چانه بزنیم. در جواب این تهمتها بیائیم و خواهان رسیدهگی به مشکلات زنان به عنوان یکی از آسیب پذیرترین اقشارجامعهمان شویم. بگوئیم که تنفروشی معلول جامعهای است که برابری و عدالت اجتماعی در آن کلمهء نامفهومی است و در یک کلام تبعیض در آن امری عادی است ، که در آن زنان سرپرست خانواده ازحمایت قانونی و اقتصادی برخوردار نیستند. که مرز گناه کردن از دید مذهب و جرم مخدوش است و در خیلی از موارد یکی انگاشته میشود. گوشزد کنیم که اگر این پدیده وجود دارد به خاطر این هم هست که خریدارانی دارد اگر جرم است خریدار آن مجرم است و تا وقتی که با عامل وجودی آن مبارزه نمیشود حتی باید زنان فاحشه هم بتوانند تشکیلات صنفی خود را داشته باشند تا از منافعشان مثل داشتن مراکزی برای رسیدهگی به نیازهای بهداشتی، پزشکی و حقوقیشان پشتیبانی شوند، مراکزی که آنان را در آموزش شغلی و حرفهای مدد رساند و در پیدا کردن شغل راهگشا و راهنمای آنان باشد.
باید که شفاهاً، کتباً و در عمل به حذف حضور زنان خاتمه داد. به همین خاطر بیائیم در گفتارها و نوشتههایمان وقتی از مردم، کارگران، دانشجویان و یا از هر گروه اجتماعی دیگر سخن به میان میاوریم به عمد کلمه زنان رابا نام آنان همراه کنیم ( مثل دانشجویان زن و مرد و یا ...).
امری که حقوق انسانی دیگری را در جایی پایمال کند، امری است که به تمامیت یک جامعه ربط دارد و خصوصی نیست. دربرابر اعمال خشونت به هر شکلش باید که حساس و معترض بود. باید که انواع آنرا شناخت، برای مثال خشونت به زنان و کودکان (*) در خانه، در خیابان (شکل بارز آن: متلک گوئی)، در مدرسه (مابین محصلین، و یا معلم و محصل)، محل کار، زندان و غیرو.
مهمترین علت وجود قتلهای ناموسی در جامعه ما فرهنگ جاافتاده دوران برده داری است که در مقابل هر زن و یا فرزند دختر، خواهر و حتی دختر عمو، مرد و یا مردانی وجود دارند که صاحب وی بوده و اختیار تام آنرا به مانند شیء و ملکی دارا میباشند. در این مورد و همینطور خودسوزی، خودکشی و افسردهگی در میان زنان ایرانی باید که به خصوص مردان ایرانی گیرندههای حسی خود را آموزش دهند. باید که حساس و معترض بود. باآن مدارا نکنیم.
( *) در گزارش های مربوط به خشونت در خانواده معمولا زنان و کودکان به عنوان قربانيان اصلی، و مردان به عنوان افراد خاطی قيد می شوند. چون بنابر آمار جهانی حدود ٩٠ درصد از قربانيان خشونت خانگی زنان و حدود ١٠ درصد مردان هستند. - مردان نيز مورد سوءرفتار زنان قرار می گيرند اما بخش عمده خشونت خانگی، به ويژه موارد مرگ آور و خطرناک آن، از سوی مردان عليه دختران و زنان خانواده صورت می گيرد.- همچنين مردانی که مورد خشونت زن قرار گرفته اند پس از ترک او با تهديد جانی مواجه نيستند، اما دوره پس از ترک مرد برای زن می تواند بسيار خطرناک باشد. دیگر نوشته های موناهیتا را در اینجا بخوانید.
دختر در جلوی در منزل از دوست خود خداحافظی کرد و با لبی خندان قدم به داخل حیاط گذاشت،و مثل همیشه با صدای بلند سلام کرد.
برعکس همیشه که مادر با لبی خندان باسخ او را میداد، این بار صدایی نشنید . مقنعه خود را از سر در آورد و مثل همیشه منتظر صدای مادر بود تا با التماس بگوید : مریم جان تو رو به خدا بیا تو خونه مقنعه تو در بیار آقات یا داداشت بفهمن غوغا میکنه ها». ولی خانه در سکوت بدی فرو رفنه بود. او هم در این فکر که مادر دم ظهر کجا رفته است که ناگهان برادر او به حالت دو از اتاق خارج شدو در حالی که صورتش از عصبانیت سرخ شده بود به طرف او یورش برد. برادر مریم تا به او رسید سیلی محکمی به صورت او نواخت که مریم روی زمین پرتاب شد مادر مریم از درحیاط داخل شد و در حالی که نمیدانست چه اتفاقی افتاده با صدای بلند میگفت: اسد، اسد چی شد؟ چرا بچه رو بی دلیل میزنی ؟ ولی اسدبه مادر جواب نداد وبه طرف مریم رفت موهای بلند او را در دست گرفت و کشان کشان به سوی زیر زمین خانه میبرد و بلند بلند به مریم ناسزا میگفت و داد میزد:( چکار کرده؟ دیگه میخواستی چیکار کنه؟ آبروی من رو توی محل برده . باید برام خبر بیارن که خواهرم رو با کی دیدن؟ میکشمش به خدا مامان میکشمش ) و در همین حال رو به مریم گفت:( دختره سلیطه حالا مثل این دخترای هرزه توی پارک با پسرا قرار میذاری سرت رو رو سینه میذارم ، بی آبروم کردی ، دیگه نمیتونم سرم رو توی محل بالا کنم ) و با خود میگفت:( اه اه اه ... حالا همه به ریشم میخندن و میگن اسد کلا ه تو بذار بالاتر که خواهرت دوست پسر داره)و رو به مریم گفت(میکشمت سلیطه ی بی حیا) و در همین حال او را از پله های زیر زمین به داخل پرت کرد.کمربندخود را در آورد و تا انجا که نفس داشت مریم رو زد . بعد از زیر زمین بیرون اومد و رو به مادرش که شوکه بر جای ایستاده بود گفت :(این دختره حق نداره پاشو از خونه بیرون بیزاره فعلا تا آقام هم بیاد مدرسه بی مدرسه. اما مریم فقط شدت ضربه های اول رو حس کرده بود بعد از اون به فکر فرو رفته بود برگشت به 6 ماه قبل که با علی آشنا شده بود . آنها همدیگر را خیلی دوست داشتند و البته خیلی هم رعایت کرده بودنند که کسی آنها را نبیند اما مریم نمیدانست چطور شده که لو رفته است. تا قبل از امروز فکر میکرد با علی خوشبخت خواهد شد اما امروز کاخ آرزو های او ویران شده بود دیگر چیزی نفهمید حالا یا از خستگی خوابش برده بود یا بعد از کتک ها بیهوش شده بود. زمانی که چشمانش را باز کرد صبح روز بعد بود ، خواست از روی زمین بلندشود که درد شدیدی تمام بدنش را گرفت . با سختی بلند شد نگاهی به ساعد دست های خود انداخت کاملا کبود بود سرش از کشیده شدن موهایش درد میکرد زمانی که روی پا ایستاد یه سوی اینه شکسته که روی زمین افتاده بود و گذر زمان ان را نقطه نقطه کرده بود رفت زمانی که صورت خود را در آینه دید از وحشت جیغ کوتاهی کشید ، تمام صورت کبود بود خونی که از دهان و بینی اش آمده بود بر روی صورتش خشکیده بود پیشانی اش هم پاره بود و به طرز وحشتناکی ورم کرده یود حالش از صورتش بهم خورد ولی کاری نمیتوانست بکند پس منتظرماند... 3 ماه از آن روز میگذشت اما وضعیت فرقی نکرده بود وقتی پدر فهمیده بود مدرسه را برای همیشه برای او غدغن کرده بود. او را در خانه حبس کرده بودنند و حق بیرون رفتن از خانه را نداشت اصلا انگار وجود خارجی نداشت برادر و پدرش گفته بودنند که از نظر آنها مریم مرده است و واقعا هم همینطور بود مریم فقط جسما زنده بود روح او را کشته بودنند او دیگر هیچ میلی برای زندگی نداشت در این مدت 2 بار دست به خودکشی زده بود ولی از شانس بد هر دو بار او را نجات دادند . مریم خیلی وقت بود که تصمیم گرفته بود از خانه فرار کند فقط منتظر موقعیت بود تا اینکه آن شب همگی به خانه دایی محمد میرفتند و مریم هم مثل همیشه در خانه میماند همه بدون خداحافظی و تو ضیحی خانه را ترک کردنند و مطابق معمول در خانه هم قفل کردنند . 20 دقیقه از رفتن آنها گذشته بود که مریم از جا بلند شد ساک سفری مشکی را از کمد در آورد لباسها و وسایل مورد لزوم خود از قبیل شناسنامه و کتاب مورد علاقه خود مقداری پول و طلا در ساک خود گذاشت. پنجره اتاق را باز کرد و از آنجا به حیاط پرید به آرامی قدم بر میداشت میترسید اما نمیدانست از کی! به طرف در حیاط رفت خوشبختانه آن را قفل نکرده بودنند. در را باز کرد و. قدم به کوچه گذاشت با آرامی در را پشت سر خو بست و نگاهی به کوچه انداخت ، کوچه تاریک تاریک بود درست مثل سرنوشت او به آرامی قدم بر داشت نمیدانست میخواست به کجا برود فقط میخواست از آن خانه دور شود آرام آرام قدم برداشت و در تاریکی کوچه گم شد.
كودك آزارى: معصوميت آغشته به خون! مهديه پاليزبان روزنامه ایران جمعه 25 نوامبر 2005
شايد همين لحظه كه اين سطرها را مى خوانيد كودكى دارد مى ميرد. زير ضربه هاى بى رحمانه پدر يا شايد از خشم كور مادر. شايد هم مقابل چشمان خيره اى كه بى هيچ واكنشى نظاره مى كند رنج كودك معصوم اش را زير دستان مرد و زنى كه روزى قرار بود جاى خالى پدر يا مادرش را پر كنند. اين تصوير، نه يك رؤيا و خيالبافى بلكه واقعيتى است كه هر روز دارد اتفاق مى افتد. داستان ما داستان يك يا دو كودك نيست. داستان بى پايانى است از سرنوشت كودكانى كه هرگز فرصت نكردند لطافت كودك بودن را دريابند و اين داستان تلخ را مى توان هر روز با اسامى تازه اى خواند: - كودك يازده ماهه اى بر اثر شكنجه والدين معتادش در كرمان مرد (۲۱ آبان) - پسر ۸ ساله اى توسط بستگان نامادرى اش مورد تجاوز و ضرب و شتم قرار گرفت (۲۰ آبان)- فاطمه پنج ساله را مادرش به علت شب ادرارى از پله ها پرت كرد. فاطمه قطع نخاع شده، بعد از چهار روز اغما، مرد (۲۶ مهر) - بلقيس هفت ماهه را پدر معتادش بر زمين زد و كودك دچار ضربه مغزى شد (۲۸ مهر)كودك آزارى اسم آشنايى است، از آن اسم هايى كه هيچ قانون و دادگاهى هم نتوانسته آن را پاك كند. هر وقت كودكى مى ميرد بدون بيمارى يا تصادف، با بدنى زخمى و كبودى هايى كه دستان بى رحمى با سيخ يا چوب و يا كمربند به يادگار گذاشته اند، هرگاه كودكى بيهوش روى تخت بيمارستانى جان مى دهد و پرستارش حتى رنگ چشمانش را نمى بيند، يادمان مى افتد هنوز هستند كودكانى كه خاموش قربانى مى شوند، بدون آنكه بدانند جرمشان چيست. اما كودك آزارى فقط كتك زدن نيست. هر عملى كه باعث آزار روحى و جسمى شود، مثل حبس كردن، محروم كردن از غذا، ممانعت از تحصيل، آزار جنسى و حتى تحقير و سرزنش هاى روزمره، كودك آزارى است و در ذهن كودك به يادگار مى ماند. خيلى از كودك آزاران امروز، خود بچه هاى رنجور ديروز هستند كه بى رحمانه فرزند را در رنجشان شريك مى كنند. بيمار بودن، معلول بودن، ناخواسته يا جنس نامطلوب پدر و مادر بودن، حتى بيش فعالى تقصير بچه ها نيست. آنان خودشان نخواستند وارد دنيا شوند يا بيمار و ناخواسته باشند. اما همه اينها لابد گناهان بزرگى است كه علت مى شوند براى آزار كودك از سوى پدر و مادرى كه فرزندش را نه فرشته كوچك زندگى، بلكه علت همه بدى ها و كمبودهاى زندگى شان مى دانند. به همين دليل است كه بيكارى، اعتياد، مشكلات خانوادگى، حتى ناراحتى هاى روحى والدين مى شود علت آزار روحى و جسمى بى پايان بچه ها. تصادفى نيست كه وقتى خانواده مرفه تر باشد، معمولاً كودك آزارى ها هم كمتر مى شود و تنبيه ها ملايم تر. در جامعه اى كه بيش از نصف جمعيت، تنبيه بدنى را از بهترين روشهاى تربيتى مى داند كه در زمان لازم به كار مى آيد، سرنوشت «فاطمه» ديگر چندان عجيب نيست. دكتر حسينى جامعه شناس خانواده و استاد دانشگاه تهران، كودك آزارى را بحثى تاريخى در جامعه سنتى مى داند كه نتيجه نگاه از موضع بالا به كودكان است. وى مى گويد: «آزار كودكان همواره وجود داشته است اما در شرايط جديد به علت بالا رفتن حساسيت نسبت به كودكان، موارد كودك آزارى در جامعه مطرح مى شود. »طبق آمار، كودك آزارى هاى زير پنج سال، بيشتر جسمى است و سالهاى بالاتر از آن بيشتر جنسى مى شود. آزارى كه سايه شومش براى هميشه با كودك خواهد بود و او را به بزرگسالى با مشكلات روحى و رفتارى تبديل مى كند. من كودكم، پس حق دارمماده ۲۷ كنوانسيون حقوق كودك (۱۹۹۰) حق كودك را براى داشتن سطح زندگى متناسب با رشد روحى جسمى و اجتماعى او به رسميت مى شناسد. تأمين اين شرايط مطلوب در درجه اول وظيفه والدين يا سرپرست كودك است. روى كاغذ و براساس قانون، زندگى براى بچه ها زيباست، اما در دنياى واقعى، پدر و مادرها بيش از ديگران فرزندشان را رنج مى دهند. گزارش سازمان بهداشت جهانى مى گويد هر روز ۲۳ كودك در نتيجه بدرفتارى در دنيا مى ميرند. در سرزمين ما در سه ماه اول راه اندازى تلفن اورژانس اجتماعى ،۱۲۳ تعداد ۱۹۹ مورد كودك آزارى گزارش شده است. از بين تمام بچه هايى كه آسيب ديده اند، تعداد كمى آنقدر سن دارند كه بتوانند همين شماره آسان را بگيرند و كمتر از آن بچه هايى هستند كه يا خود مى دانند يا كسى هست كه اسمشان را بگويد تا رنجشان ثبت شود. وقتى ۷۰ درصد كودك آزارى ها در زير سقف خانه اتفاق مى افتد، كمتر كسى پيدا مى شود تا رنج كودك را ببيند يا بر زخمهايش مرهم بگذارد. ۳۸ درصد پدران، ۱۸ درصد مادران و ۱۴ درصد پدر و مادرها با هم كودك را شكنجه مى كنند. سهم نامادرى و ناپدرى در ضرب و شتم كودك ۱۰ و ۴ درصد است. ۷۰ درصد اين نوازش وحشتناك ضرب و شتم و سوزاندن است و ۶ درصد آزار جنسى و ۴ درصد حبس در خانه. ماده ۳۷ كنوانسيون حقوق كودك هر رفتار غير انسانى و توهين آميز و شكنجه را براى كودك ممنوع كرده است. اما دليلى ندارد همه يكسان عمل كنند و روزهاى آرامى بسازند از سالهايى كه قرار است دوران خوش زندگى باشند و توشه گذران باقى عمر تا نقطه پايان. يك بررسى آمارى نشان مى دهد ۳۱ درصد بچه هاى «۱ تا ۵ ساله»، ۲۱ درصد «۶ تا ۱۱ ساله» و ۹ درصد «۱۲ تا ۱۸ ساله»ها در ۲۴ ساعت قبل از اين بررسى، از سوى والدين تنبيه بدنى شده اند و اثر تنبيه در ۲ درصد «۱ تا ۵ ساله»، ۲ درصد «۶ تا ۱۱ ساله» و ۱ درصد «۱۲ تا ۱۶ ساله»ها باقى مانده بود. ليلى ارشد از اعضاى كميته مددكارى انجمن حمايت از حقوق كودك، مى گويد: «وقتى كشورها دچار بحران هايى مثل جنگ، فقر، بيكارى يا اعتياد مى شوند، شرايط نامناسب زندگى باعث بروز رفتارهاى نامناسب مى شود. »اما اين همه داستان نيست. با توجه به تجربه هاى پيش آمده به نظر مى رسد قانونى كه بايد از انسانها در مقابل تجاوز به حقوق خصوصى و اجتماعى اش حمايت كند، كودكان سرزمين مان را انگار بايد بيشتر حمايت كند؛ طبق ماده ۵۹ قانون مجازات اسلامى اقدام والدين و ولى قانونى براى تأديب يا حفاظت از كودك، جرم نيست، به اين شرط كه در حد متعارف باشد. ماده ۱۱۷۹ قانون مدنى مى گويد؛ والدين حق تنبيه طفل خود را دارند، اما به استناد اين قانون هم نمى توان كودك را بيش از حد متعارف تنبيه كرد. حد متعارفى كه آنقدر مبهم است كه پاى شكسته على ۶ ساله و جسم بى جان فاطمه ۵ ساله جزو آن محسوب مى شود و هنوز هر بزرگترى اجازه دارد هرچه مى خواهد بكند با روح جسم كودكى به جرم شيطنت يا نمره كم يا دفاع از مادر يا فرزند خوانده بودن. ارشد عضو كميته مددكارى، خلأ قانونى يا سفت و سخت نبودن آن را مشكل بزرگى مى داند كه مانع از كارهاى زيادى مى شود كه مى توان براى اين بچه ها انجام داد. وى مى گويد: «در قوانين ما نگاه به كودك چندان جدى نيست. ما قوانين به نفع كودكان كم داريم و همان قانون موجود هم تا حدودى مبهم و كمرنگ است و بسيارى از آنها هم اجرا نمى شوند. به عنوان مثال طبق قانون اگر پدرى مانع از تحصيل فرزندش شود، مورد پيگرد قانونى قرار مى گيرد، اما آيا كسى از بچه هايى كه سر چهارراهها كار مى كنند يا دخترانى كه ترك تحصيل مى كنند، مى پرسد چرا به مدرسه نمى روند؟»من پدرم، پس مى زنممى گويند پدر سايه بالاى سر است و مايه دلگرمى. اما براى بسيارى از كودكان آزار ديده _ حتى در بزرگسالى - واژه پدر يادآور كبودى تن است و وحشت بى پايان. بچه هايى كه توسط مادر يا ناپدرى آسيب مى بينند، شانس بيشترى دارند براى رهايى از جهنمى كه گرفتارش هستند. طبق قوانين ايران، پدر ولى فرزند است و حتى اگر كودك را بكشد، در نهايت به پرداخت ديه و حبس محكوم مى شود. به عبارتى پدر معتاد بلقيس ۷ماهه مى تواند همچنان زندگى كند و باز هم پدر شود. در مورد كودك آزارى هم وقتى كودك پدر داشته باشد اثبات عدم صلاحيت بسيار سخت مى شود. هرچند مواد ۱۱۶۹ و ۱۱۷۳ قانون مدنى به دادگاه اجازه داده است زمانى كه صلاح مى بيند، حضانت كودك را به شخص ديگرى غير از پدر و مادر بسپارد. اما وقتى بچه پدر دارد، دادگاه به سختى چنين تشخيصى مى دهد. قانونهاى ناقص و مبهم به اين معنى نيست كه وضع كودكان امروز، حتى آنان كه آزار ديده اند، مثل همنوعان سالهاى قبل است. قانون حمايت از كودك و نوجوان كه در سال ۱۳۸۱ تصويب شده است، كليه اعمالى كه باعث صدمه روحى يا جسمى به كودكان شود را جرم مى داند. اين قانون كودك آزارى را از جرم خصوصى به جرم عمومى تبديل كرده است و اين تغيير به اين معنى است كه رسيدگى به آن به شرط وجود شاكى خصوصى نيست و چنانچه چنين موردى به هر طريق گزارش شود، دادستان به عنوان مدعى العموم وظيفه دارد به آن رسيدگى كند. اين قانون تغيير بزرگى است و روزنه اميدى براى كودكان رنجور و مجروح. چون موارد زيادى به چشم مى خورد كه يا كسى براى شكايت نيست يا اگر مادرى هست، از ترس آزار بيشتر خود و كودكش كه جايى براى زندگى ندارند، جز همان خانه (شكنجه گاه) مجبور است سكوت كند و شاهد آزار هر روز فرزندش باشد و در انتظار كه طاقت كودك كى تمام مى شود. ماده ۶ اين قانون، مؤسسات و مراكز مختلف كه در جريان موارد كودك آزارى قرار مى گيرند را موظف به گزارش آن، به مقامات مربوطه مى كند. فرصتى براى كودكى كه يا به سن مدرسه رسيده يا كسى پيدا شده كه او را به بيمارستانى برساند؛ فرصتى كه زير نگاه سرد و بى تفاوت آدمها مى سوزد. خانم ارشد كه به وسيله تلفن «صداى يارا» در جريان چنين مواردى قرار مى گيرد، مى گويد: «در اكثر موارد پزشك يا پرستارى كه كودك را معاينه كرده اند، حاضر به گزارش نيستند و اين كار را خارج از وظيفه شان مى دانند، در صورتى كه ما از وزارت بهداشت خواستيم اين قانون را به مراكز خود ابلاغ كند و وزارتخانه اعلام كرد كه قانون ابلاغ شده است، اما كسى به آن عمل نمى كند. بزرگترين مشكل، نبود نهادى براى كودكان است.»براى التيام زخمهاى اين كودكان، فقط قانون لازم نيست؛ اول بايد چشمان بينا و قلب هاى بيدارى باشد كه ببيند زخمهاى بيشمارى كه روح و جسم كودكى را آزرده است. همان چشمانى كه فقط قصاص نشدن پدر را در قانون ديده است، اما حد تنبيه فرزند را در تعاليم دينى ما نديده تا حد متعارف قانونى اش را روشن كند. براساس استفتاء از مراجع تقليد، تنبيهى كه اسلام جايز شمرده است، حداكثر شش ضربه آرام است. بطورى كه باعث آسيب بدن يا سرخ شدن پوست نشود. سرخ شدن پوست حتى اگر از طرف پدر باشد ديه دارد و تنبيه بيش از حد شرعى موجب قصاص مى شود. سرخى پوست ديه دارد. اما بدن كبود و سوختگى و دست و پاى شكسته و سر خونين، به لطف ابهام قوانين، يا به مرور خوب مى شود(!) يا سرانجام جان كودكى را مى گيرد. دكتر حسينى مى گويد: «طبق آيات قرآنى، فرزندان بايد به والدين احترام بگذارند. اما متقابلاً كودكان هم به عنوان امانتى در دست والدين ذكر مى شوند كه پدر و مادر وظيفه دارند از آنها مواظبت كنند.»كودك آزارى تجربه كودكان زيادى در سراسر جهان است كه ميراث شومى از والدين نصيبشان شده است. اما قانون مربوط به كودكان بخصوص در كشورهاى عضو كنوانسيون حقوق كودك، بطور روشن وجود دارد. سوئد اولين كشورى است كه تنبيه بدنى كودكان را در سال ۱۹۷۹ ممنوع كرد. در بسيارى از كشورها مانند انگلستان، كودك مى تواند نسبت به سوء رفتار يا عدم صلاحيت والدين به دادگاه شكايت كند. در ايران دادگاه ويژه اطفال، فقط به جرمهايى كه توسط كودكان انجام مى شود رسيدگى مى كند و شكايت از والدين وظيفه دادستان است. اما چه اتفاقى براى پدر و مادر سرشار از عاطفه مى افتد كه شكنجه گر و قاتل فرزند مى شود؟ دكتر حسينى رئيس مؤسسه مطالعات و تحقيقات اجتماعى دانشگاه تهران، از وضع بد اقتصادى و فرهنگى نام مى برد: «بطور عام كسانى كه وضع اقتصادى مناسب ترى دارند، رفتار فرهنگى متعادل تر و استرس و سوء رفتار كمترى دارند. وضع اقتصادى بد باعث سوء رفتار مى شود و معمولاً فرزندان بيش از همه آسيب مى بينند. هر چه خانواده فرهنگ دينى مناسب ترى داشته باشد، به همان نسبت عطوفت بيشترى به فرزندان دارد. فرد دينى ملاك كردارش، رفتار پيامبر و ائمه است. نحوه برخورد ايشان با كودكان، بسيار ملايم و با عطوفت و احترام است. » راه حل چيست؟ليلى ارشد راه حل جلوگيرى از كودك آزارى را تنها در اصلاح قانون نمى داند: «تلاش براى اصلاح قانون كافى نيست. بايد كار فرهنگى كرد. هيچ كدام از ما براى پدر و مادر بودن آموزش نمى بينيم. هر كس چيزى از والدينش ياد مى گيرد بدون آنكه بداند درست است يا غلط. ما مفهوم شهروند را ياد نمى گيريم و به كودكان تكليف و حق را ياد نمى دهيم. عدم حمايت باعث بى توجهى عمومى مى شود. گسترش مشاوره ارزان در سطح جامعه بطورى كه همه امكان مراجعه و استفاده از آن را داشته باشند كمك بزرگى است تا از چنين حوادثى جلوگيرى شود. » و اين مشابه عقيده اى است كه دكتر حسينى دارد: «بهترين راه حل فرهنگ سازى است. قانون هم جزيى از فرهنگ است. در كنار تصويب قانون بايد به بزرگترها ياد بدهيم حق حيات بيشترى به كودكان بدهند و با آنان طورى رفتار كنند كه در آينده افراد شايسته اى شوند. از ديگر مراكز مهم فرهنگ سازى رسانه ها هستند كه متأسفانه گاه ضدفرهنگ درست مى كنند. رفتار توهين آميز بزرگترها با بچه ها در تلويزيون بسيار نشان داده مى شود.»با تمام اينها، خلأ قانونى همچنين وجود دارد. به حدى كه ارشد مى گويد: «در كنار فرهنگ سازى بايد قانون جداگانه و جامعى براى حمايت از كودكان مان تدوين شود. در كانون دفاع از حقوق كودك طرحى به نام شوراى عالى كودك تدوين شد كه به مجلس ششم فرستاديم اما در كميسيون مربوطه مطرح نشد. در حال حاضر از طريق كرسى حقوق بشر دانشگاه شهيد بهشتى براى اين طرح تلاش مى كنيم. »***و همچنان در پايان اين سطرها كودكى شايد دارد مى ميرد، زير ضربه هاى پدر يا در توفان خشم مادر... آرى كودكانى همچنان... پس چشم ببنديم و دست كم لحظه اى برايشان دعا كنيم. خون!
همیشه موضع تدافعی بعضی افراد (اعم از زن و مرد) در مورد مسائل زنان برایم عجیب بوده است. تا بگویی زن، گوشهایشان تیز میشود، ژست مبارزهجویانه میگیرند و با شنیدن كلماتی چون «شغل»، «كودك»، «حقوق» و «برابری» بدون توجه به باقی جمله، كلیشههای رایجی تحویلت میدهند كه حیران میمانی از اینكه این آدم چطور به استدلالهای سست اینقدر دلخوش است و ادعای منطقی بودن هم دارد. این كلیشهها انقدر دردهانها قرقره شدهاند كه گفتنشان بیفایده است اما محض یادآوری چندتا از درخشانترینشان اینها هستند: -خوب معلومه كه زنها از نظر جثه ضعیفتر از مردها هستند. این "خوب معلومه" از همان اول اساساً هیكلهای زنهای روس را در مقابل مردان ژاپنی انكار میكند! (علتش این نیست كه در این بحثها همیشه منظورمان از زن، زن ایرانی، و از مرد، مرد ایرانی بوده است؟ باشد. مگر همه زنان ایرانی از همه مردان ایرانی ریزتر و ضعیفترند؟) اغلب در این بحثها از عبارتهای "خوب معلومه" ، "طبیعیه كه..." و "همه می دونن كه..." استفاده میشود. - بعد، از ضعیف بودن جثه زنها نمیدانم چطور نتیجه میگیرند كه زنی كه از 16-17 سالگی تا 45 سالگی در كار زاد و ولد و شستن و پختن است و در 30 سالگی انواع آرتروز و بیماریهای استخوانی و مفصلی را دارد، طبق "طبیعت" زنانهاش عمل كرده. - خوب معلومه كه زنها احساساتیترند. این یعنی نادیدهگرفتن احساسات مردان و مردان احساساتی. عملیات انتحاری نتیجة چیست؟ احساساتی شدن در راه یك آرمان- یا ارزشمند یا بیارزش- بیشترین آمار مال زنهاست یا مردها؟ اصلاً غیرت مردانه مگر چیزی جز احساس است؟ نمیخواهم گزینه را برعكس كنم و بگویم مردها احساساتیترند بلكه میخواهم بگویم از روی احساسات عمل كردن زنها را از روی چه معیاری میگویند؟ گریه؟ - در مقابل كلمة فمینیسم هم بلافاصله مقولة «حق» را با «وظیفه» قاطی میكنند و میگویند: یعنی اینكه زنها باید كارهای سنگین انجام بدهند؟ مثل مردها؟ (به "باید" توجه كنید) در حالیكه یكی از معیارهای پیشرفته بودن یك جامعه برابری حقوق آدمهای آن جامعه است و این افراد هم همین اصل را قبول دارند و شاید همین افراد در بحثهای مذهب و قومیت از سردمداران بحث برابری باشند اما تا پای بحث زن به میان میآید نگران مقولهای به نام "طبیعت زن " و "طبیعت مرد" میشوند. بحث در باب طبیعت را در نوشته بعدی میخواهم در حد توانم توضیح بدهم و به این وبلاگ بفرستم.
در اتاق انتظار قسمت زنان نشسته ایم و منتظریم تا فردی برای معاینه مراجعه كند . دختر جوانی با لباس مشكی وارد می شود سعی می كند نگاهش با نگاه دیگران تلاقی نكند مستقیم به طرف منشی رفته و برگه اش را می دهد و بیرون منتظر نوبتش می شود منشی بعد از چند دقیقه صدایش می زند و او به اتاق معاینه می رود چهار نفر از دانشجویان هم به آن اتاق می روند نتیجه ی معاینه عدم وجود پرده بكارت. از دختر راجع به چگونگی آمدنش به انجا می پرسیم می گوید:به مدت سه سال با پسری دوست بوده و رابطه داشته ام و حالا بعد ازسه سال او می خواهد با فرد دیگری ازدواج كند و مرا با این ننگ تنها بگذارد .چهره اش آشفته است . در مانده و بی پناه است و به هر طریقی می خواهد این مرد را كه از او استفاده ابزاری كرده به چنگ آورد. سعی می كند او را معرفی كند می گوید: فوتبالیست مشهوری است اسمش ....... است معروف است همه او را می شناسند . فكر می كند شاید با افشای نام او بتواند اندكی از گناهش را به گردن مرد بیاندازد غافل از اینكه در این موارد این فقط زن است كه محاكمه و مجازات می شود.نمی دانم حكم دادگاه در این موارد چیست ولی احساس بدی می یابم. دلم برای او می سوزد برای او كه مجبور است اینطور مظلومانه فریاد بیصدایی بر اورد. چند لحظه ای بیش نمی گذرد دو زن كه یكی بسیار جوانتر و زیباتر است با چادر های مشكی وارد می شوند انكه جوانتر است دستبند به دست دارد و متهم است و دیگری ما مور.دختر دانشجوی علوم سیاسی است او نیز مدتهاست با مردی كه راننده سرویس دانشگاه است ارتباط دارد به امید ازدواج و حالا مرد حاضر نیست با او ازدواج كند دختر پس از در گیری با مرد خودش شكایت كرده و كار به دادگاه كشیده شده .تا شاید بتواند مرد را راضی به ازدواج كند . پدر و مادر دختر در جریان نیستند و دختر می گوید كه اگر پدرم بفهمد سرم را می برد (پدرش ترك است) نگاه معصومی دارد دلواپسی را از چشمان قشنگش می توان خواند گاه در خود فرو میرود و به سرنوشت مبهم اش می اندیشد جواب معاینه : عدم وجود پرده بكارت.براستی در این بازی مقصر كیست؟ چرا هیچكس از مرد بازخواستی نمی كند ؟ چرا هرگز موقع ازدواج مرد را معاینه نمی كنند تا ببینند با كسی رابطه داشته یا نه؟ اصلا چه اهمیتی دارد او مرد است سرور و سالار و هر كاری دلش خواست می كند این زن است كه باید تمام امیالش را سر كوب كند و پاسخگوی تمام اعمال و رفتارش باشد.خانواده ی دختر نباید از كم و كیف ارتباطات پسر اطلاعی داشته باشند ولی خانواده ی پسر چون می خواهند ملعبه ای برای پسرشان تهیه كنند باید حتما مطمئن شوند كه اكبند بوده و خدای نكرده دست ابوالبشری به ان نخورده است .آیا روزی كه آدم و حوا خلق شدند حقشان این چنین تقسیم شد آیا وقتی آنها هر دو از میوه ی ممنوعه خوردند خداوند فقط زن را به كره ی خاكی تبعید كرد؟ نخیر هر دو به یكسان مجازات شدند . پس حالا ما را چه شده است؟ اگر حرف و توجیه این است كه كه این زن فردا قرار است مسئولیت خانواده ای را به دوش بگیرد پس باید قبلا یاد بگیرد چگونه خود را حفظ كند سهم مرد در این میانه چیست؟ همین مردان مگر قرار نیست پدر خانواده شوند و فرزندانی را تربیت كنند ؟ اگر حفظ خود و سركوب امیال در سلامت زندگی اینده موثر است پس چرا از مردان چنین در خواستی نمی شود؟وقتی می شنویم دختری به علت اینكه مورد اغفال پسری واقع شده و پرده بكارتش از دست داده و جواب رد برای ازدواج شنیده خود كشی می كند چه باید بگوئیم؟ او چشم خود را بر زندگی می بندد برای اینكه سنتها و قوانین جامعه اورا محكوم كرده اند .شاید عده ای فكر كند این روز ها جامعه ما فراتر از این حرفها رفته . نه! اصلا !اینها واقعیت است حوادثی كه هر روز با ان مواجه ایم ودر این میان ما خودمان ما زنها هم مقصریم دانسته و ندانسته حق خودمان را ضایع می كنیم . ما می توانیم با تربیت فرزندانمان برابری را برای نسل آینده به ارمغان ببریم می توانیم بیشتر بدانیم و راسخ تر باشیم. (1) عنوان را ما گذاشته ایم. راهیان سپیده
ایران اگرچه عقب مانده ترین کشور جهان و منطقه نیست ولی درعرصه های فرهنگی، بخصوص در برخورد به زن و برابری جنسی، برخلاف باورهای خودمان، هنوز راه بسیار زیادی در پیش دارد. اگرچه به عنوان یک جامعه مذهبی- که در آن مذهب همیشه نقش بسیار موثر و مهمی داشته است- باید به بررسی نقش مذهب پرداخت ولی به گمان من، تاکید بیش از اندازه برروی نقش مذهب گمراه کننده است. باید به بررسی آن چه که می توان آن را فرهنگ ایرانی مان نامید پرداخت که البته یکی از وجوه آن باورهای مذهبی ماست. همین جا بگویم که حتی در میان ایرانیانی که عقاید و باورهای استوار مذهبی ندارند ویا حتی چپ اندیش اند، ما شاهد نگرشی به مقوله زنان هستیم که اگر نگویم شرم آور، به راستی متاسف کننده است. بطور کلی باید گفت که وضعیت زن و دختر در ایران با عوامل فرهنگی و اجتماعی شکل می گیرد که اگربا آنها مقابله نشود، زن و دختر را به حاشیه می راند و مشارکت آنها را درمسایل اجتماعی، اقتصادی و سیاسی به حداقل می رساند. اگرچه این سالها، به خصوص درپیوند با تحصیلات دانشگاهی، دختران مشارکت بیشتری دارند ولی میزان مشارکت شان در بازار کارو یا درمقامات تصمیم گیرجامعه به هیچ وجه رضایت بخش نیست. در بخش اشتغال، موقعیت برتر از آن مردان است و مردان به دلایل گوناگون از تحرک بیشتری برخوردارند . مشارکت زنان در بخش رسمی اقتصاد هنوز محدود است و بخش عمده کارزنان در بخش غیر رسمی- اقتصاد خانواری- انجام می گیرد که نه فقط بدون مزد بلکه 24 ساعته است و از آن گذشته، بیشتر به چشم « ادای وظیفه» به آن نگریسته می شود. درذهنیت تاریخی ایرانیان، مرد و پسر به زن و دختر « برتری» دارند و این باور در بسیاری از عرصه های زندگی روزمره خود را نشان می دهد. نوزاد پسر وقتی که حتی از سوی مادرخود هم ناز می شود، « دودول طلا» می شود!! البته نوزاد دختر را « عروسک فرنگی» می نامند و کم نیستند خانواده هائی که وقتی نوزاد به دنیا آمده دختر باشد مادر وپدر را دلداری می دهند که « خیلی ناراحت نباشد، انشاالله دفعه دیگر، نوزادتان پسر می شود!»(1). اگرچه از بررسی عوامل فرهنگی نباید غفلت کرد ولی عوامل اقتصادی و اجتماعی نیز در شکل بخشیدن به این ذهنیت عهد دقیانوسی ما دخیل اند. ناگفته روشن است که قصدم به هیچ وجه توجیه این نابرابری ها و تبعیض ها نیست، به سخن دیگر بگویم و بگذرم که اگرچه هیچ عاملی تبعیض موجود را توجیه نمی کند ولی شاید در نظر گرفتن عوامل اقتصادی و اجتماعی کمک کند تا علت این تبعیض را اندکی بهتر بفهمیم. در جوامعی که یک نظام مفید و کارآمد رفاه اجتماعی ندارد، پدر و مادر در دوران کهولت خویش نیاز دارند که از سوی فرزندان خویش مورد حمایت قرار گرفته و نگهداری بشوند. محدود بودن حوزه فعالیت اقتصادی مستقل زنان، به آنها این امکان را نمی دهد که بتوانند چنین خدماتی را به والدین ارایه نمایند واز جمله به همین دلیل، « مسئولیت» حفظ و نگه داری والدین در کهن سالی اغلب به گردن پسرمی افتد و شاید به این خاطر هم باشد که زمینه برای تداوم این تبعیضات، فراهم می شود. از سوی دیگر، فرهنگ و ذهنیت مردسالارانه هم داریم که به خاطر مجموعه ای از عوامل، برای مرد « حساب جداگانه» بازمی کند. تاسف در این است که حتی وقتی این ذهنیت به پرسش گرفته می شود نه این که با باور به برابری و آزادی جایگزین شود بلکه، همان باور به نابرابری، منتها به شیوه ای دیگر تداوم می یابد. به عبارت دیگر، ذهنیت ما هم چنان برمبنای نابرابری و تبعیض باقی می ماند. آن چه تغییر می کند این که تبعیض بر علیه گروه دیگری اعمال می شود. بگویم و بگذرم که این دو گانه بینی، این سیاه و سفید دیدن و این ثنویت مقوله ای بسیار اساسی است که باید به جد با آن مبارزه کنیم و بپذیریم که در کنا رسیاه و سفید، انواع و اقسام رنگهای « خاکستری» هم داریم که نه این اندو نه آن. دراین ذهنیت چالشگر مردسالاری در ایران، به دلایل کاملا قابل فهم، بخش قابل توجهی از آنان، زنان هستند که شماره قابل توجهی از آنها، ادعا های « فمینیستی» هم دارند. تا این جا حرفی نیست. ولی تاسف دراین است که در این طیف، بخش قابل توجهی خواهان جامعه ای برابرو انسانی نیستند. خسته از نقد زشتی ها، به تعبیری، خواهان « حق برابر» برای انجام همان زشتی ها هستند. مردان « حق» چند زنی دارند، شماری از این دوستان، برای رسیدن به « برابری» می پرسند چرا زنان دارای این « حق» نباشند! د رحالیکه ازماتحت دو « زشتی» زیبائی بیرون نمی آید. آن چه که باید بشود و بیشتر هم بشود، نقد « چند زنی» است نه این که در کنارش مدافع « چند شوهری» باشیم! شمار قابل توجهی از مردسالاران بد زبانی می کنند و حرمت دیگران نگه نمی دارند. شماری از این دوستان نیز جواب کلوخ انداز را با سنگ می دهند. زبان شان به همان اندازه زشت و ناسزاگو است. وقتی می رسیم به توزیع قدرت در جامعه و یا حتی در درون خانوار، نه این که مدافع، شراکت مسئولانه و برابر در قدرت باشیم بلکه در بسیاری ازموارد، بخش قابل توجهی از این چالشگران، درمعادلات قدرت دست بالارا به « زن» می دهند. شماری از این دوستان حتی بحث را به مسایل تبارشناسی کشانده اند که انگار « ژن» خانمها از « جنس» بهتری است!! من دروغ چرا، این بحث ها را نمی فهمم ولی پس از تجربه زندان ابوغریب در عراق، می دانم که به قول یک نویسنده امریکائی، تنها داشتن رحم برای « انسان» بودن کافی نیست! ما نیاز به نگرشی تازه به این مسایل داریم که به یک تعبیر از« جنسیت» فراتر برود و « انسان» را مستقل از جنسیت در مرکز کائنات قرار بدهد. به این حساف، بیهوده نیست که این نگرشی که درمیان شماری از این چالشگران مردسالاری وجود دارد، به دنبال خویش، سراز عبارات مضحکی چون « زن ذلیل» در می آورد. می خواهم این را بگویم که ما ظاهرا جان به جان مان که بکنید نمی توانیم مناسباتی بر مبنای برابری جنسیتی داشته باشیم. اگر « مردسالار» نباشیم، پس، لابد براساس دوگانه بینی مان، باید، « زن ذلیل» بشویم! و همین جا بگویم که اگرچه مردان به خاطر، موقعیت « مسلط» خویش نقش مخرب تری دارند ولی از نقش زنان در تداوم این فرهنگ منحط غافل نمانیم. بدون این که از کسی بخواهم اسم ببرم گفتم که حتی در نوشته های بسیاری از فمینیست های ما هم شما این باور به « نابرابری» را می بینید. تفاوت شان با مردسالاران در این است که آنها، زن را « برتر» می دانند! ناگفتنه روشن است که از این « بی راهه» به سرمنزل مقصود نمی توان رسید. البته که عده ای سرشان را شیره می مالند- و حتی خواهند کوشید- سر دیگران را هم شیره بمالند ولی مشکلات و مصائب فرهنگی ما روی دستهای ما می ماند. باری درایران عزیز، زمینه فرهنگی ما عمدتا پذیرای دختری است که مطیع، ناتوان، وبه اصطلاح بی زبان باشد. هرکدام از این خصوصیات اگر در دختری نباشد، ارزش گزاری اجتماعی ما به صورتی است که آن را به صفتی زشت و ناپسند تبدیل می کنیم. دختری که « مطیع» نباشد، که معلوم نیست چرا باید این چنین باشد، « سرکش» و « سلیطه» می شود. البته توجه دارید که سلیطه هم واژه ای « مونث» است، یعنی، فقط در مورد زنان کاربرد دارد! یعنی شما به یک مرد « سلیطه» نمی گوئید. جالب است پسری که این چنین است، « باشهامت» و « مستقل» و دربدترین حالت « گستاخ» ارزیابی می شود که می تواند باز منفی نداشته باشد. دختری که بی زبان نباشد، حتما « دریده دهان» است و آقا پسری که زبان بازی کند، همگان از « شیرین زبانی اش» داستان ها می گوئیم. دختر را از ابتدای تولد این گونه بار می آوریم که « یک همسر و یک مادر» خوب باشد. مادر هم که می دانیم، « بهشت» زیر پایشان است ولی درهمان « بهشت» هم به آنها می گویند، که یادتان باشد دیه تان، از دیه بیضه چپ پسرک تان هم کمتراست! در این فرهنگ منحط، مسئولیت های « زنانه» به مقدار زیادی مشخص است: پرورش کودکان نگه داری بیماران و کهن سالان اداره خانه، آشپزی، شستشو،تمیز کاری، می خواهم این را یادآوری کنم که کار زنان در اقتصاد ، بطور عمده به صورت یک کار « نامرئی» باقی می ماند. راوبط نابرابرنه فقط در ساختار سیاسی و اقتصادی و فرهنگی جامعه، حضور سنگینی دارد، بلکه، حتی در درون خانوار هم از سوی پدر و مادر و وابستگان تولید و بازتولید می شود. و البته که این بازتولید نابرابری، تاثیرش را در تداوم نابرابری در نهادها هم می گذارد. یعنی می خواهم به این نکته اشاره کنم که اگرچه کم نیستند کسانی که فکر می کنند بدون این که خودمان در ذهنیت خودمان خانه تکانی کنیم این مسایل صرفا با سرنگونی این یا آن حکومت درست می شود، من برآن سرم که تا زمانی که این مکانیسم های تولید کننده نابرابری را در کوچکترین واحدش- یعنی ابتدادرذهن خویش و سپس در نهاد خانوار- از بین نبریم، هیچ معجزه ای اتفاق نخواهد افتاد. دولت ها می آیند و می روند و اگرکسانی که آن دولت ها را چه به صورت دموکراتیک و چه به صورت خودکامه اداره می کنند، حامل این ذهنیت باشند همین ذهنیت در تصمیم گیری های شان منعکس می شود. یعنی اگرچه منکر اهمیت نهادها وقوانین برای تصحیح این وضعیت نیستم ولی معتقدم که عمده ترین عامل، به واقع تصحیح ذهنیت خود ماست. ذهنیتی که آزادی و برابری همگانی را مستقل از نژاد، جنسیت، به رسمیت نشناسد، درعمل همینی می شود که در حال حاضر داریم. درخصوص مکانیسم تولید نابرابری، مثلا در نظر بگیرید که از همان اول کار چه نوع اسباب بازی های برای کودکان خود تهیه می کنیم. اگر کودک « دو دول طلا» باشد، که بخش عمده اسباب بازی اش به صورت تفنگ و مسلسل و تانک در می آید که به واقع نماد « قدرت» در جامعه اند. یعنی به واقع داریم پسررا خشن و خشونت دوست بار می آوریم. ولی برای دختر، هم در بهترین حالت عروسک تهیه می کنیم و سیسمونی بچه و حتی مینی آشپزخانه که از همان سنین خیلی پائین « جایگاهش» را بشناسد. و بعد، با چه شوق وذوقی هم « غذای پخته» را در این مینی نعلبکی ها می خوریم و به به و چه چه می کنیم ! خدا پدر شماری ازمخترعین ما رابیامرزد که در سالهای اخیر عروسکهای گریه کن و شاشو هم اختراع کرده اند که دخترکان ما، هم کهنه عوض کردن یاد بگیرند و هم این که چگونگی « آرام کردن» نوزاد را تجربه کنند. با تمام این اوصاف، اگر بچه- این جا البته زیاد تبعیض قائل نمی شویم- کنجکاوی کند، و بپرسد من از کجا آمده ام، هردو را مستقل از جنسیت فریب می دهیم. که یا لای جنگل پیدایت کردیم. و یا فرشتگان و ملائک آوردند و همین جا یاد یک لطیفه انگلیسی می افتم که وقتی پسرک- مشاهده می کنید این جا که صحبت از « خوش زبانی» است، طرف پسر است- از پدرو مادرش درباره خود و خواهرش می پرسد و همین جواب های پرت را می گیرد، با تعجب می گوید، یعنی شما می گوئید که در این خانوار هیچ کس با هیچ کس دیگر را بطه جنسی ندارد!!! باری، بطور کلی می خواهم بگویم که محدوده فعالیت دختر، عمدتا « خصوصی» باقی می ماند و به صورت یک نقش اجتماعی در نمی آید. التبه که موقعیت پسر از این نظر، تفاوت دارد. در تعطیلات تابستان، دختر در آشپزخانه به مادر کمک می کندو پسر هم همراه پدر به مغازه و بازار می رود. همین جا بگویم اگرچه این سالها، این وجوه مشخص تر شده اند ولی خودمان را فریب ندهیم، در گذشته هم وضع چنین بود ولی به این صورت علنی نبود. اگرچه به ظاهر، زنان درایران می توانند به نمایندگی هم برسند ولی حوزه های زیادی است که از آنها خبری نیست. نه دردولت اصطلاح طلب آقای خاتمی، وزیر زن داشتیم و نه در دولت اصلاح ناپذیر آقای احمدی نژاد وزیر زن داریم. البته تعدادی نماینده زن داشتیم و داریم که با اندکی دقت، روشن می شود که اکثریت شان ذهنیتی» مردانه دارند. باید به اشاره بگذرم که نابرابری جنسیتی، به مقدار زیادی با نابرابری های دیگر و با فقر گره می خورد. یعنی زنانی که از نظر اقتصادی وضعیت مستقلی دارند از این نظر در وضعیت به مراتب بهتری هستند ولی زنانی که فاقد این استقلال اند هم چنان مجبورند سلطه مرد را در مناسبات بپذیرند. نکته این است که فرایند اجتماعی کردن فعالیت ها در خانوار به گونه ای است که مدافع این مناسبات مردسالارانه است و وظایف ومسئولیت های را به گونه ای تعریف می کند که موجب تداوم و تثبیت این مناسبات نابرابر می شود. پذیرش این مناسبات نابرابر از سوی مردان، در قانون گزاری ها و دیگر فعالیت های عمومی انعکاس می یابد. پسران با پذیرش مفاهیمی به شدت خفه کننده از « مردانگی»، « مرد» می شوند. « انتظار» این است که به عنوان یک « مرد» باید « قوی» باشند، « نان آور» و « مدافع» زن ودخترخود و البته که انجام این « وظایف» بدون « سلطه» غیر ممکن است. پسران نه فقط این باورها را در پیوند با دختر و زن شریک زندگی خویش دارند که در باره مادر و خواهر خود نیز. آن وقت، چرا تعجب می کنیم که همین فرهنگ منحط، تولید و باز تولید می شود؟ (1) این نکته را مدیون امشاسپندان هستم و همین جا از راهنمائیش تشکر می کنم.
یك خاطره: دیروز با همكارانم در حال گپ زدن بودیم كه بحث طبق معمول صحبت به مسائل اجتماعی كشیده شد.(كی میشود با یكی بحث كنی و صحبت فشار و نابرابری و معضلهای جامعه پیش نیاید؟) خلاصه بحث از كنسرت شجریان شروع شد و رسید به اینكه در جاهای عمومی چقدر در مورد ظاهر و پوشش زنها سختگیری میكنند و ... این گفتگو را بخوانید: من : آره دیگه از اون روز كه به من و دوستم به خاطر كفش و شلوار و روسریمون گیر دادن دیگه اصلاً دلم نمیخواد برم تالار وحدت خانم آ. : واقعاً كه... چه جامعهای داریم...كجای دنیا تو كدوم كشور مسلمون دیگه این قدر راحت به خودشون اجازه میدن راجع به طرز لباس پوشیدن مردم اینقدر زور بگن؟ خانم میم : اصلاً به كسی چه مربوطه كه كی چی میپوشه؟ مگه همه باید مثل هم باشن؟ و همینطور ادامه دادیم و همدیگر را تأیید كردیم و برای عقاید آزادیخواهانة خود كارت تبریك فرستادیم.
عصر شد. ساعت 4 و هنگام تعطیلی سازمان. در هنگام خروج از سازمان در قسمت ساختمان نیمهكارة محل كارمان كه همیشه پر از كارگر و بناست دو تا دختر غریبه ایستاده بودند خشمگین و منتظر. هر دو حسابی به خودشان رسیده بودند. آرایش و مانتوهای خوشدوخت تنگ و بقیة مشخصات تیپهای دخترهای نوجوان اهل مد كه میدانید. و تصور كنید این دو تا را در جمع ما خانمهای كارمند دولتی.( تصور تیپ كارمندهای زن در جاهای دولتی چندان سخت نیست و نیازی به توضیح ندارد.) همة همكاران در حالی از جلوی این دو تا دختر رد شدند كه نگاهشان پر از تعجب و سؤال بود: این دوتا با این تیپشان اینجا در حوزة استحفاظی زنان محجبه چه میكنند؟!! خلاصه معلوم شد كه این دو تا دختر در حال گذر از خیابان خلوت محل كار ما مورد اصابت سنگریزههای ارسالی از كارگران ساختمانی شده و ترسیدهاند. حالا هم شاكی و منتظر بودند تا پلیس بیاید و حق كارگرهای مردمآزار(و در این مورد دخترآزار) را كف دستشان بگذارند. اینجای قضیه را ول كنید. عكسالعمل همكاران آزادیخواه مرا ببینید: همگی با شنیدن این خبر پوزخند زدند. بار دیگر به دو تا دختر خوشتیپ و عصبانی نگاهی از سر تمسخر و تحقیر انداختند و این دیالوگ بینشان رد و بدل شد: _ حقشونه... با این ریخت و قیافه! _ آره بابا تخت سنگ باید رو سرشون میانداختند! و بعد قهقهة خندههای بدوی و بیرحمانهشان بدجوری مرا ترساند. در حالی كه انتظار داشتم حداقل مثل خیلی وقتهای دیگر به مردان اذیتكار فحش و فضیحت بدهند و آنها را محكوم كنند كه چه مردمآزارند و از این جور بحثها... اصلاً چنین موضعی در كار نبود. " هر كس شبیه ما نباشد بهتر است اصلاً نباشد." این پیامی بود كه من از خندههایشان درك كردم و دلم گرفت. كاش زنها كه این همه مشكلات شبیه به هم و تجربههای مشترك در مورد نابرابریها و آزارهای اجتماعی دارند، كمی با هم همدردی و همبستگی داشتند و خودشان بار مضاعفی بر مشكلاتشان نمیشدند.
وقتی به این سایت مراجعه کرده و نوشته هایش را می خوانید، متوجه می شوید که درعرصه های فرهنگی، با چه مشکلات زیادی روبرو هستیم. متاسفانه این فرهنگ زشت و غلط و این مشکلات فرهنگی در کشور ما به حد زیادی رایج است و لطمه های زیادی که بیشتر آنان جبران ناپذیر است را به زنان در کشور ما وارد کرده است . در فرهنگ ما هر گونه گرفتن حق آزادی از زنان و دختران را عادی تلقی کرده وبا توسل به مسایلی چون، «غیرت» و «تعصب» می کوشند آن را توجیه نمایند. آیا کسی می داند معنا ی حقیقی واژه غیرت چیست؟ در فرهنگ لغت، « غیرت» را « حمیت و مردانگی» معنی کرده اند! حالا بماند که معنای « مردانگی» هم چندان روشن نیست. در عمل اما، غیرت چیست جزء گرفتن حق طبیعی از زنان و دختران که اغلب پدر، برادر و یا شوهران آنها این «حق» را به خود می دهند و آن را امری عادی حساب کرده و جزء عرف می دانند. اولین پرسش این است که این « غیرت» به راستی چیست، که تنها می تواند « مردانه» باشد؟ به سخن دیگر، چرا باید غیرت فقط از طرف مردان به زنان نشان داده شود؟ این جا هم مشاهده می کنیم که حق زن مثل هزاران حق دیگر او نادیده گرفته شده است؟ هرچه که معنای « غیرت» باشد، این سئوال بجائی است که اگر خوب است پس چرا دو طرفه نیست؟ آیا به راستی می دانیم که تا به حال خون چه تعداد انسان بیگناه به خاطر همین مقوله ای که معنایش هم چندان روشن نیست، ریخته شده است؟ درپیوند با همین « مقوله غیرت» آیا می دانیم که چه تعداد دخترجوان در جنوب کشور خودمان به خاطرعدم قبول ازدواج های قومی و قبیله ای به وسیله برادر و یا پدر خود کشته شده اند؟ تازه، قباحت کار به حدی است که قاتل با افتخارهم اعلام می کند که کشتم، چون غیرت داشتم؟ از سوی دیگر، آیا می دانیم که چرا در ایلام آمار خودسوزی بالاست؟ آیا می دانیم که در اهواز پدری دختر خود را فقط به خاطر اینکه فکر کرده بود - بله فقط فکر کرده بود- که دائی دختر به او تجاوز کرده! کشت. اوج فاجعه در این است که بعد از قتل، پزشک قانونی اعلام کرد که تجاوزی صورت نگرفته و سوءظن پدر بی پایه وبی اساس بوده است. در این جا، با یک پرسش مهم روبروهستیم؟ آخر این زمینه فرهنگی است که در آن کسی حق دارد به خاطر فکر و خیالی بی اساس انسانی را بکشد؟ ایا این همه که درگوشه و کنار اتفاق می افتد کافی نیست تا هم چون تلنگری باشد برای ما ، تا به خود بیاییم و ببینیم که به واقع و به راستی، در اطرافمان چه می گذرد ؟ قربانیان اصلی آن چه که در کنارمان می گذرد کیان اند؟ از خود بپرسیم، اکنون در هزاره سوم میلادی، در این جامعه و فرهنگ، چه بلایی بر سر زنان و دخترانمان می آید ؟ و چرا؟ و برای مقابله با آن، چه باید کرد؟ و یا، چه می توان کرد؟ به گمان من، برای این که بتوانیم در این راه قدم بر داریم، باید به نقد هر آن چه هائی که هست دست بزنیم. باید برای رسیدن به حقیقت، در باره همه آن چه هائی که حقیقت می انگاریم، شک روا بداریم. هیچ چیز را به عنوان حقیقت مسلم و بحث ناپذیر نپذیریم. و در باره همه باورهای جمعی مان، نقاد و پرسشگرباشیم. برای نمونه، چرا یک دختر باید قبل ازدواج به پزشکی قانونی مراجعه کند تا برگه صلاحیت دختر بودن خود را بگیرد؟ آخرعزیزان، مگر ما در قرون وسطا زندگی میکنیم که این افکار پوسیده را داریم؟ آیا می دانید تا به حال چند دختر به خاطر همین مساله دست به خودکشی زده اند ؟ آیا می دانید تا کنون، چند دختر به خاطر همین مساله از خانه خود فرار کرده اند ؟ چند دخترهمین که این جمله را شنیدند - تو دیگر دختر ما نیستی - از کانون خانواده رانده شده اند. ولی سئوال این است که چرا؟ دراغلب موارد، تنها دلیل موجود این است که پدرو یا برادر خانواده فکر کرده اند که این دختر «آبروی» آنان را برده است! اخر ما تا کی می خواهیم در این باتلاقی که خودمان برا ی خود ساخته ایم دست و پا بزنیم و هر روز بیشتر از دیروز در آن فرو برویم؟ آیا وقت آن نرسیده است که کمی با دقت بیشتربه اطراف خود نگاه کرده، ببینیم با خودمان، کشورمان، فرهنگمان و با نصف جمعیت مان چه می کنیم؟ بازگفتن حرفهائی که سالیان سال در دل انباشته شده بود، کمی سخت است . فقط امیدوارم چون از دل بر آمد، بر دل نشیند.
قتل های ناموسی، زمینه ها و چند نکته دیگر: احمدسیف قتل ناموسی یک زن وگاه مرد« همدست» او، بازتاب یک فرهنگ مردسالارو قبیله ای است که در آن شاهد یک برخورد دو گانه و متناقض به زن هستیم. - از سوئی، زن به صورت « موجودی ظریف و شکننده» تصویرمی شود که باید مورد حمایت قرار بگیرد. - از سوی دیگر، این نگرش نیز در این قتل های ناموسی نهفته است که همین موجود « ظریف و شکننده» در عین حال، آن قدر برای « رفاه جامعه» خطرناک است که جامعه باید از تاثیرات سوء آن مورد حمایت قرار بگیرد. وجه مردسالار این فرهنگ، براین دلالت دارد که نه فقط زن « نیاز به حمایت» دارد بلکه تنها، مرد، به صورت پدر و یا شوهرو یا حتی برادر و عمو می تواند به این حمایت عینیت ببخشد. عینیت بخشیدن به این « حمایت»، پیش گزاره دیگری هم دارد و آن این که، مرد باید بر زن کنترل تام وتمام اعمال نماید. این کنترل تام و تمام نه فقط شامل رفتارهای روزمره می شود، بلکه به مسایل چون ازدواج های اجباری نیز می رسد. ناگفته روشن است وقتی دختری نمی پذیرد که با کسی که نمی شناسد، فقط به خاطر موافقت پدر یا برادر و یا عمو، ازدواج نماید، کل فابریک یک جامعه پدرسالار به « مخاطره» می افتد. به عبارت دیگر، به نظر من، قتل های ناموسی، به واقع ترجمان کوشش یک جامعه و فرهنگ پدرسالار و قبیله ای در دفاع از خویش است. همین جا بگویم که برخلاف، موارد دیگری که می توان « دفاع از خویش» را توجیه کرد، در این جا، چنین توجیهی وجود ندارد. برخلاف باور بعضی از مردان، تداوم جامعه وفرهنگ مردسالار و قبیله ای، نه فقط به آشکارا با منافع زنان در تناقض قرار دارد، بلکه به نفع مردان هم نیست. جامعه ای که با نصف جمعیت خویش این گونه رفتار کند، جامعه ای انسانی و مدرن نیست و این انسانی و مدرن نبودن، نه فقط برای زنان بد است، بلکه به نفع مردان هم نیست. از همین رو هم هست که همین که این « حمایت» نادیده گرفته شود، در این فرهنگ عهد دقیانوسی « عزت و احترام» مرد از بین رفته است. چون به دید چنین جامعه ای، یا او در « اعمال حمایت» از « زن» که قرار است موجود « ظریف و شکننده ای» باشد، ناموفق بوده و یا این که، عدم توفیق اش در این است که نتوانسته زن را آن گونه که با « نیازها»ی این فرهنگ مردسالا ر وقبیله ای همخوان باشد، بار بیاورد. من برآن سرم که علاوه برزنان، چنین خصلت های برای زندگی مردان هم زیبا و دلپسند نیستند. با این همه، به گمان من، این گونه است که در این نگرش، وضعیتی پیش می آید که مرد باید به آن عکس العمل نشان بدهد. همین جا بگویم که برای این که در این وضعیت تغییر لازم صورت بگیرد، باید در دو حوزه تغییرات اساسی صورت بگیرد. - این دیدگاه مردسالار و عهد دقیانوسی باید در همه زمینه ها به چالش طلبیده شده و نه فقط ناهمخوانی اش با این دوره و زمانه، که ناهمخوانی اش با نیازهای اساسی یک جامعه انسانی عیان شده و افشا شود. - نه فقط مردان که زنان نیز باید برای مقابله با این ذهنیت مردسالار و قبیله ای، خانه تکانی ذهنی نموده وبرای ایجاد جامعه ای انسانی بسیج شوند. نکته ای که بسیار توجه بر انگیز و در عین حال متاسف کننده است این که دولت ها در این جوامع به این نوع قتل ها عکس العمل لازم را نشان نمی دهند و حتی می توان گفت، که با عکس العمل غیر کافی خود به درجات گوناگون، شریک این جرم و جنایت اند. در این رابطه، باید توجه سازمان های بین المللی مدافع حقوق بشر به این نکته جلب شود. بطور درمقابله با قتل های ناموسی در یک جامعه، باید دو کار انجام بگیرد. - قتل های ناموسی تحت هیچ شرایطی نباید به صورت چیزی به غیر از یک قتل عمد ارزیابی شود و با کسانی که به این نوع قتل ها مبادرت می کنند، همان گونه رفتار شود که با هر قاتل دیگری در این جوامع. البته گاه اتفاق می افتد که « خانواده» و « قبیله» وظیفه اجرای این قتل را به برادر نابالغ دختر ویا زن واگذار می کنند تا چنانچه مقامات قانونی خواستند در برخورد به آن عکس العملی نشان بدهند، به خاطرکمی سن مجازات کمتری اعمال شود. در این موارد، به گمان من، قوانین باید تصریح شده و این گونه تخفیفات قانونی- در صورت وجود- حذف شوند. به سخن دیگر، در این موارد، بزرگان خانواده و یا قبیله باید « مجرم» شناخته شده و براساس ضوابط قانونی مجازات شوند. - باید همه امکانات، برای حمایت از قربانیان این نگرش در جامعه بسیج شود. زمینه ذهنی این قتل ها، البته باوربه یک شیوه رفتار ویژه زنان است که نه فقط در وجه عمده از سوی مردان تعیین می شود بلکه علاوه بر مردان، با کمک زنان، حفظ می شود وتداوم می یابد. باید با این زمینه فرهنگی که اجازه می دهد چنین پیش داوری هائی به جای وجدان اجتماعی جامعه بنشیند، مبارزه کرد. همین جا بگویم و بگذرم که کم اتفاق نمی افتد که برخلاف باور همگانی، زنان خانواده نیز در این قتل ها شراکت مستقیم دارند. وقتی از شراکت مستقیم حرف می زنم منظورم این که است که اغلب اتفاق می افتد که زمینه برای اجرای این قتل ها از سوی زنان خانواده فراهم می شود. متاسفانه باید گفت که به دلایل گوناگون، د راین جوامع این اغلب زنان اند که به شکل گیری و تداوم این گونه « اطلاعات» مدد می رسانند و به یک معنا، زمینه را برای « عکس العمل» نشان دادن مرد فراهم می نمایند. سازمان های زنان باید در این راستا، برای آموزش این زنان، برنامه های ویژه تهیه کرده و اجزا نمایند تا این زمینه سازی ها صورت نگیرد. بعلاوه، گفتن دارد که در جوامعی که این قتل ها در آن اتفاق می افتد، زنان از همکاری با مقامات قانونی در پی گیری این جنایت ها سرباز می زنند و اطلاعات خویش را در اختیار مقامات قانونی وحقوقی قرار نمی دهند. از جمله کارهائی که باید انجام بگیرد، تبلیغ و آموزش در این زمینه هاست. آن چه که به ویژه دردآور است این که درموارد زیادی، این قتل ها صرفا براساس « گفته ها» و « غیبت کردن ها» اتفاق می افتد که در بسیاری از موارد هیچ گونه عینت بیرونی ندارند. جامعه ای مردسالار و به مقدار زیادی بسته، براساس این « گفته ها» و « غیبت کردن ها»، « اتهاماتی» را تهیه می بیند و بعد، براساس، دیدگاهی سنتی و مردسالار دست به عمل می زند. در هزاره سوم میلادی، این وظیفه ای است که هر انسانی- مستقل از جنسیت خویش- دارد تا در برابر این بربریت قد علم کرده و به سهم خویش برای ریشه کردن آن قدم بردارد.
پيرمرد در حالي که گريه امانش را بريده با لهجه عربي براي قاضي توضيح ميداد که چه :گونه جلوي چشمش دخترش به قتل رسيده. اون هم توسط پسرش آقاي قاضي فکر کردين آسونه ، فکر کردين به همين راحتي ميشه نگاه هاي مردم و پوز خنده هاشون رو تحمل کرد ، وقتي يه روستا به چشم بي غيرت بهت نگاه ميکنن وقتي حتا بقال محل رد که ميشي لبخند بهت ميزنه، به خدا ديگه تحمل همه تموم شده بود برادرش مسخره دست دوستش شده بود ديگه حتا دوستهاشم بهش بي محلي ميکردن، چون خواهرش آبروي همه ما رو برده بود ، آقاي قاضي فکر کردين جگر گوشتون رو جلوي .................چشمتون قصابي کردن آسونه بله دوستان اين واقعيتي هست که هر روز در جنوب ايران اتفاق ميفته ، اگر اين دختر ها فقط و فقط با پسر عموي خودشون ازدواج نکنن به دست برادر يا پدر خودشون به قتل ميرسن اونهم به طرز فجيع سر بريدن ، خسرو سينائي وقتي ميخواست فيلم عروس آتش رو بسازه براي تحقيق به جنوب ميره و در خاطر اتش مينويسه:" بعضي از اين قبايل براي ثابت کردن ناموس پرستي خانواده سر دخترشون که ميبرن تا دو روز روي ديوار خونه ميزارن ... خدايا وقتي اينو از يک پسر بچه که به چشم خودش يک قتل ناموسي ديده بود و برام تعريف ميکرد دلم لرزيد، شب اينقدر به فکر اون دختر بيچاره بودم که تا صبح ساعت 5 ........."نتونستم چشم به هم بذارم اخيرا هم شنيدم که براي زندان نرفتن جنازه دختر بيچاره رو آتيش ميزنن و .ميگن خودسوزي کرده حالا گيريم اين ها همه نفهم. گيريم که به خاطره باور هاي غلط اين کارها رو ميکنن، ولي درد من اينجاست که همشون از قانون فرار ميکنن يعني اين قانون هست که به اونا اجازيه فرار ميده، اول اينکه به دليل زن بودن مقتول مجازات نصف ميشه بعدهم که اولياي دم رضايت ميدن اون قاتل پس از کشيدن حبس دولتي که معمولان چند سال هم هستش دوباره به جامعه بر ميگرده ، اما اينبار مغرور تر از هميشه ، سر بالا افتخار ميکنه که بخاطر ناموسش قتل انجام داده و سر عزيزترين کسشو گوش تا گوش بريده . چه قدر قساوت ؟ آخه نميشه با چند مرکز حمايت از اين دخترها زندگيشونو نجات داد ؟ نميشه حداقل روي نسل جديد اينها تبليغ کرد، کار کرد ؟ نميشه قانون حمايت از خانواده گذاشت ؟ نميشه به چند تا از اين قاتل ها حبس ابد داد تا درسي بشه براي ديگران ؟ پاسخ همه سوال هاي بالا مثبت هست. اما چه سود که در جامعه اي که به زن فقط به عنوان ناموس نگاه ميشه و جامعه مذهبي مرد سالار حکم هست کسي براي جان يک زن ........ارزشي قائل نيست :در ايران نو نتايج چند تحقيق رو ميخونيم در ميان طايفه عرب, «نحوه» يک سنت است. يک قانون قبيله اي که امروز نيز کم و بيش :اجرا مي شود «نحوه از نهي گرفته شده است» يوسف عزيزي بني طرف پژو هشگر فرهنگ مردم عرب در مقاله ي «آيين فصل» در کتاب عشاير و قبايل مردم عرب خوزستان دراين باره مي نويسد: از دوره ي جاهليت تا کنون پيوند دختر عرب را با پسر عمويش در آسمانها بسته اندو اين در نظام کهن عشيره اي يعني اعطاي حق به پسر عمو يا پسر پسر عمو-يا هر کس در اين مدار جاي مي گيرد-تا مالک الرقاب يا در واقع صاحب مجوز ازدواج دختر باشد. بي اجازه ي عمو يا پسر عمو يا پسر پسر عمويا بستگان پدر, دختر حق ندارد با کسي ازدواج کند و اين در قاموس قبيله کفر شمرده مي شود و کيفرش جنگ و جدال و آتش افروزي و گاهي قتل است
کافي است پسر عمو يا پسر عموها به خواستگار غريبه يا حتي پسر دايي اخطار کنند و او اصرار ...ورزد, حتا اگر پدر و مادر و حتا خود دختر هم موافق ازدواج باشند, خونها ريخته خواهد شد مگر اينکه ريش سپيدها و سيدها پاپيش بگذارند. عمو زادگان در اين عرصه حق وتو دارند و بي رضايت آنها هيچ دختر عمويي نمي تواند ازدواج کند. گاهي پسر عمو قدري انعطاف نشان مي دهد و در برابر اخذ مبلغي-اغلب گزاف-از پدر يا خواستگار دختر خود را کنار مي کشد و اجازه ي ازدواج با غير از خاندان را «توشيح» مي کند وگرنه پسر عمو با داشتن همسر هم مي تواند دختر عمو را به عنوان «هوو» در گرو خود داشته باشد و اين بويژه در ميان خانواده هاي شيوخ سخت مرسوم است. در «نحوه» پسر و دختر هر دو قرباني يک قانون عشيره اي هستند. اگر پسر عمو دختر عمو را نخواهد, مي تواند از ازدواج با او سر باز زند و حتا اگر بعدها خواستگار داشته باشد, باز هم بايد از پسر عمويش اجازه بگيردو در صورت مخالفت او, دختر هيچگاه نمي تواند ازدواج کند. مي بينيم که دختر قرباني اصلي است. اما پسر نيز در «نحوه» قرباني است. چون حتا اگر علاقه اي به دختر عمويش نداشته باشد, باز هم بخاطر آبروي خانواده و بيت بايد تن به ازدواج دهد. دختري که پسر عمويش با او ازدواج نکند, دختر نجيبي نيست, اين را ذهنيت عشيره اي مي گويد پس, با اين کار دامن بيت آلوده مي شود و چه بهتر که چنين اتفاقي صورت نپذيرد. همين است که در برخي نقاط عرب نشين, پسر عمو حتماً بايد با دختر عمو ازدواج کند و بعدها در صورت تمايل با دختر مورد علاقه اش. در اين صورت هم دختر عمو بايد کارهاي منزل را انجام دهد و از نظر حقوق انساني, عنصري زير دست خواهد بود و در هر صورت او عروسي است که نه با عشق و علاقه بلکه که با نحوه, زندگي زناشويي را آغاز کرده است عرب ها در علت اجراي اين رسم مي گويند: نحوه قانون عشيره است. با اين کار, افراد فاميل پراکنده نمي شوند و نسل, فاميل خود را بيشتر مي کنندتا اختلاف هاي طايفه اي همه پشت هم باشند. مهريه و جهيزيه دختر عمو هم معمولاً کمتر است و حتا مي شود که دختر ها را با هم معاوضه کرد در گذشته در ميان اعراب ازدواج کاملاً درون طايفه اي و درون تيره اي و حتا درون بيتي بود. امروزه هم کمتر اتفاق مي افتد دختر به غير طايفه يا غير تيره خود بدهند مگر اينکه در طايفه براي دختري شوهر پيدا نشود, تنها آن موقع است که با جلب رضايت اهل طايفه, دختر مي تواند با مردي از غير طايفه ازدواج کند درگذشته ناف بر کردن دختر ها کاملاً رايج بود. اين عمل توسط رييس حموله (تيره) يا رييس خانواده انجام مي شد. دختري که حرف بزرگ فاميل را ناديده مي گرفت, مادام العمر نمي توانست ازدواج کند. کسي هم که دختر به نام او «ناف بر» شده بود, حق داشت از ازدواج دختر جلو گيري کند. اين هم نوعي «نحوه»بود و در اگر دختر با کس ديگري ازدواج مي کرد, داماد را حتماً مجبور به طلاق و فصل مي کردند. اين رسم هنوز هم در ميان قبايل عرب منطقه اجرا مي شود. يکي ديگر از ازدواجهاي اجباري, در «فصل » زن اتفاق مي افتد. «فصل» نوعي ديه عشايري است که ريشه در دوران جاهليت دارد. در «فصل» زن, خانواده قاتل مجبورند به عنوان ديه فرد مقتول, يک, دو يا حتي چهار زن را به عقد برادران يا پسر عموها ي مقتول در آورند تا ظاهراً ميان دو خانواده قاتل و مقتول پيوند خوني ايجاد شود. ولي اين پيوند به قيمت هتک حرمت و شخصيت و تحقير زني خواهد بود که به عنوان «ديه» يا به عربي «فصليه» تعيين مي شود, يعني زن در اين ميان قرباني مي شود. «فصليه» دشنامي است که با کمترين اختلافات در خانواده به رخ زن کشيده مي شود. در ميان زنان عرب, هيچ دشنامي بدتر و توهين آميز تر از اين واژه نيست.(عزيزي بني طرف, يوسف: 1372ص108) دختران فصليه دختران ترس و تنهايي و تحقيرند. هيچ مهريه اي به آنها تعلق نمي گيرد و بدون هيچ جشن و مراسمي به خانه همسر مي روند. گاهي دختران« فصليه » تا پايان زندگي مشترک حق ديدار خانواده خود را نمي يابند مگر پنهاني و دور از چشم طايفه که البته بعد از تولد نوزاد پسر (تنها پسر و نه دختر) زن فصليه, پاره اي از حقوق انساني خود را به دست مي آورد. يکي ديگر از محدوديت ها در ميان مردم عرب خوزستان, وصلت مردم عرب هاي خوزستان که شيعي مذهب هستندبا اعراب سني مذهب است. اعراب سني در خوزستان کم هستند. اما اعراب بنادر شمالي خليج فارس و جزيره ها همگي سني مذهب اند. اعراب سني ساکن در خوزستان کاملاً جامعه اي درخود و بيرون از جامعه عربي خوزستان هستند عرب ها به عجم ها (غير عربها ) دختر نمي دهند و از آنها دختر نمي گيرند. البته در گذشته عربها کاملاً مقيد به اين «بايدها» و« نبايد» بودند. ولي امروز به دليل تغيير مناسبات اقتصادي, اجتماعي در شهرها و صنعتي شدن جامعه, مهاجرت ها و . . . کاملاً رعايت نمي شوند. هر چند هنوز هم به قول عزيزي بني طرف, شبح عشيره بر بالاي شهرهاي بزرگ خوزستان هم سايه افکنده است. عرب ها به «مزين ها (گروهي شغلي از جامعه عربي که از اقشار پايين جامعه به حساب مي آيند و به حرفه سلماني گري مشغولند) دختر نمي دهند و از آنها دختر نمي گيرند. همچنين ازدواج در ميان بعضي از گروه هاي شغلي کاملاً درون همسري است. مثلاً «هاييج» ها (گروهي شغلي که به حرفه ي جاجيم بافي و پالان دوزي مي پردازند) تنها در ميان خودازدواج مي کنند و کسي به آنها دختر نمي دهد. در گذشته رييس طايفه ها ( شيخ ها) تعداد زيادي غلام و کنيز داشتند که از سياه ها بودند و در اصطلاح به آنها «عبيد» و «عبيده» مي گفتند. هيچ عربي با «عبيد» و «عبيده» هيچ وصلت نمي کرد که هنوز هم باقي مانده است. به غير از اينها اعراب از کولي ها دختر نمي گيرند و به آنها دختر نمي دهند يکي ديگر از بايدها در ازدواج, نذري دادن دختر ها به سيدها است. سيدها در ميان عربها از احترام خاصي برخوردارند و مردم به نامشان نذر مي کنند و گاهي حتي دخترانشان را نذر خانوادهايي از سادات مي کنند که بعد از رسيدن به سن بلوغ بي مهريه و مراسم به عقد سيدي از آن خانواده درآيد. با هر اختلاف سني و حتا به عنوان زن چندم آخه اين دخترهاي بيگناه به کي پناه ببرن ؟ عزيزترين افراد خانواده کمر به قتلشون بستن نيروي انتظامي هم که در صورت دستگير کردنشون به جرم فرار پس از چند بار تجاوز در کميته دوباره به سلاخي تحويلشون ميده . قانون اسلامي هم که ديگه نگفتنش بهتره.. به اميد روزي که قوانين انساني جايگزين قوانين اسلامي شنوند.
(1) این عنوان را ما گذاشته ایم. راهیان سپیده. (2) براي تمام بانوان خطهٔ جنوب ميهن عزيزم ايران که هنوز قرباني تعصبات پوچ مردانه ايراني ميشوند
در فرهنگ لغت از واژه غيرت به عنوان ناموس پرستي تعريف شده است و در تعريف ديگر رشك ورزيدن ؛ غيرت در فرهنگ ما
داراي جايگاه خاصي است به طوريكه قانون هم به آن بها داده و هنگامي كه انگيزه قتل و يا ضرب و شتم غيرت باشد مرد را از تحمل مجازات مقرر مبري مي داند اين در حالي است كه در قوانين ما غيرت را كاملا مردانه مي دانند و در موارد مشابه زن را به مجازات محكوم مي كنند تعصب در فرهنگهاي مختلف تعاريف و جايگاه خاص خود را دارد و در ايران در مناطق مختلف غيرت و تعصب معنا خاص خود را دارد به گونه ايي عملي كه در جنوب حكم قتل را براي زن رقم زند در منطقه ايي ديگر عملي ناپسند باشد در جنوب ايران ، زنان يكي از بزرگترين قربانيان خشونتهاي ناموسي هستند و در هر اتفاق به ظاهر كوچك اين خون زن است كه بايد ننگ از ديدگاه قبيله را پاك كند و از آنجايي كه در قوانين مدون ما قتل توسط پدر مجازات ندارد و يا اينكه ولي دم مي تواند با رضايت به پرداخت ديه از قصاص چشم پوشي كند اين در حالي است كه بيشتر قاتلين با رضايت ولي دم اقدام به اينگونه اعمال ميكنند ؛ بالطبع از مجازات و پرداخت ديه مبري مي شوند
ماده 220 قانون مجازات اسلامي . پدر يا جد پدري كه فرزند خود را بكشد قصاص نمي شود و به پرداخت ديه قتل به ورثه مقتول و حبس تعزيري محكوم خواهد شدماده 630 همان قانون هرگاه مردي همسر خود را در حال زنا با مرد اجنبي مشاهده كند و علم به تمكين زن داشته باشد مي تواند در همان حال آنان را به قتل برساند و در صورتي كه زن مكره باشد فقط مرد را مي تواند به قتل برساند. حكم ضرب و جرح در اين مورد مانند قتل است در مورد ماده اول نكته قابل توجه اينكه در اين ماده تنها از پدر و جدپدري نام برده شده است و مادر به عنوان يكي از اوليا در اين امر مستثني شده است يعني جايگاه جد پدري معتبر از جايگاه مادر شناخته شده است در حقيقت مادر اگر مرتكب قتل شود به قصاص محكوم خواهد ولي پدر تنها به پرداخت ديه و حبس تعزيري محكوم خواهد شد و در بسياري از موارد هم مادر به عنوان ولي دم از شكايت به علت مسائل بعد از شكايت از پيگيري خودداري نموده و قاضي تنها به جنبه عمومي از ديدگاه مدعي العوم اكتفا مي كند وجود اين ماده جداي از موارد گفته خود مي تواند به قتل هاي خانگي دامن زند در حقيقت قتل كودك چه از سوي مادر و چه پدر و يا جد پدري امري غير قابل ببخشش مي باشد كه مرتكب آن بايد به اشد مجازات موجود در قانون محكوم گردددر ماده دوم موضوع قابل بحث نبود چنين ماده در مورد مردان مي باشد. اين نكته قابل ذكراست كه در قانون ما اشد مجازات در زنا و موارد مشابه بيشتر بر دوش زن مي باشد همانطور كه در اعدام آن دختر 16 ساله اهل نكاء با آن مواجه شديم كه مرد تنها به 100 ضربه شلاق محكوم گرديد . و نكته ديگر چگونگي احراز عدم تمكين زن مي باشد زيرا از لحاظ روحي در آن لحظه احراز اين امر كاري بس مشكل و نا ممكن مي نمايد ولي قانون بي توجه به اين امر به حق مالكيت مرد نسبت به زن را آن چنان بها داده است كه با اين ماده جواز قتل زن را بدون هيچ محاكمه و حق دفاعي به رد داده است كه متاسفانه استفاده نادرست از اين ماده باعث افزايش روز افزون جنايات خانگي شده ايم زيرا پس از وقوع قتل فرد با اين ادعا كه قتل ناموسي بوده و در مواردي از سوي دادگاه پذيرفته مي شود قاتل از قصاص نجات پيدا مي كندو اين نكته قابل ذكر است كه ماده 630 با ماده 74 قانون مجازات اسلامي تعارض دارد در ماده 74 بيان شده (( كه زنا چه مورد حد جلد باشد و چه موجب حد رجم با شهادت 4 مرد عادل يا سه مرد عادل و دو زن عادل ثابت مي شود))اين در حالي كه در ماده 630 تنها شهادت يك مرد يعني همسر زن پذيرفته شده است و در بعضي كشورهاي اسلامي همانند اردن يا بحرين و.......تا همين چندي پيش علاوه بر شوهرپسر عمو و برادر هم مشمول اين مورد بودندمتاسفانه در استان خوزستان قتلهاي ناموسي بيشترين درصد موارد قتل را در اين استان به خود اختصاص داده است بيشتر قتلهاي ناموسي به دست پدر يا به دستور او به عنوان بزرگ خانواده كه شرافت او بيش از ساير مردان فاميل در خطر قرار گرفته انجام مي شود و از آنجايي كه ولي دم خود راضي به اين جنايت مي باشد از قصاص و همينطور پرداخت ديه گذشت مي كند و قاتل تنها به حبس تعزيري محكوم مي شود و مادر در بيشتر موارد از شكايت خود چشم پوشي مي كند در بعضي موارد هم ديده شد كه اين نوع قتلها به عنوان خودكشي از سوي خانواده مقتول گزارش داده مي شود و غم انگيز آنكه فرد ديگري به زن متعرض شده و مزاحمت جسمي و رواني براي او ايجاد كرده ولي اين خون زن است كه بايد اين لكه ننگ را پاك كند و ناراحت كننده اينكه قانون از موضوع حمايت كرده ودر حقيت با تبرئه كردن قاتل به علت ناموسي بودن موضوع باعث صحه گذاشتن و ازدياد روز بروزخشونتهاي خانگي شده است ولي جاي اميدواري كه تلاشهايي هم براي مبارزه با اين مشكل اجتماعي انجام تشكيل انجمنها و تلفنهاي اضطراري خود نقطه اميدي را براي زنان و كودكان اين قربانيان اصلي خشونت خانوادگي بوجود آورده است
درباره « قتل های ناموسی» یادداشت های زیر از اینجا ترجمه کرده ام. ا.س.
قتل های ناموسی قتل های ناموسی، یعنی کشتن یک عضوخانواده- تقریبا همیشه یک زن و یا دختر- که اغلب به خاطر روابط جنسی « نا مشروع» باعث « آبروریزی» خانواده شده است. در جوامع و در فرهنگ هائی که این قتل ها در آن اتفاق می افتد، حتی وقتی دختر یا زن مورد « تجاوز» هم قرار می گیرد، شامل همین « مجازات» خواهد شد. در این جوامع و در این فرهنگ ها، این نوع قتل ها معمولا یک مسئله « شخصی» تلقی شده که فقط به خانواده مربوط می شود و به ندرت اتفاق می افتد که دادگاه در این موقعیت دست به اقدام بزند. بنیاد جمعیت وابسته به سازمان ملل متحد برآورد می کند که هر ساله حدودا 5000 زن و دختر به این ترتیب به قتل می رسند. سازمان ناظر به حقوق بشر، « قتل های ناموسی» را این گونه تعریف می کند: « جنایت های ناموسی، اقدامی خشونت آمیز است که معمولا به صورت قتل اتفاق می افتد که اعضای مذکر خانواده بر علیه یک عضو مونث خانواده که متهم به بی آبرو کردن خانواده شده است، مرتکب می شوند. در این جوامع، اعضای مونث ممکن است درشرایط متفاوت، با این خشونت روبرو بشوند: -وقتی که حاضر نمی شوند تن به ازدواج های تحمیلی بدهند. - وقتی که مورد تجاوز و آزارهای جنسی قرار می گیرند. - وقتی می خواهند از شوهران خود طلاق بگیرند- حتی وقتی که شوهر کج رفتاری دارد. - وقتی در خارج از محدوده ازدواج، وارد روابط جنسی با مرد دیگری می شوند، « زنا». حتی تصور و ظن این که زنی این موارد را مرتکب شده است که باعث « بی آبروئی» خانوادگی می شود برای برنامه ریزی برای قتل کافی است. تاریخچه قتل های ناموسی شواهد تاریخی نشان می دهد که در رم قدیم نیز، قتل های ناموسی وجود داشته است و مردان « حق » داشتند دخترشان را که قبل از ازدواج روابط جنسی داشته و یا همسرشان اگر با مرد دیگری خوابیده را به قتل برسانند. البته الان مدتهاست که دراورپا و در امریکای شمالی این قتل ها اتفاق نمی افتد اگر چه مهاجرانی که از خاورمیانه و ازافریقا به این جوامع می آیند، گاه وبیگاه حتی در این جوامع نیز مرتکب قتل های ناموسی می شوند. قتل های ناموسی، معمولا بطور ناگهانی اتفاق می افتد و با جرایم عشقی که در اروپا و دیگر نقاط جهان اتفاق می افتد، تفاوت دارد. جرایم عشقی در قوانین جایگاه ویژه ای دارد. برای نمونه، تا 1975 درفرانسه اگر مردی همسرش را به خاطر رابطه با مرد دیگری می کشت، مجازات نمی شد. قتل های ناموسی حتی شامل زنان و دختران مورد تجاوز قرار گرفته هم می شود چون ادعا براین است که زنان و دختران مورد تجاوز قرار گرفته، هم باعت بی آبروئی خانواده می شوند. دراین جوامع اگر دختری مورد تجاوز قرار بگیرد و بعد بخواهد ازدواج کند، معمولا « مهریه» ای شامل او نمی شود چون زمینه فرهنگی این است که چنین دختری « ارزشی» ندارد و در نتیجه مهریه ای هم نیست. براساس آمارهای موجود می دانیم که تا 2004، قتل های ناموسی در بنگلادش، برزیل، اکوادور، مصر، آلمان، هندوستان، ایران، عراق، ایتالیا، اردن، مراکش، پاکستان، فلسطین، سوئد، ترکیه ، اوگاندا، وانگلیس اتفاق افتاده است. دراروپا، قتل های ناموسی معمولادرخانواده های مسلمان و سیک اتفاق می افتد. در پاکستان، موارد قتل های ناموسی که آن را کاروکاری می نامند به نسبت زیاد است. در منطقه پنجاب، در هندوستان، نیز قتل های ناموسی در میان سیک ها زیاد است. قتل های ناموسی در اسلام تفسیرهای سنتی ازقوانین شرعی برای عمل « زنا» مجازات بسیار سختی در نظر گرفته است که شامل زن و مرد می شود. مجازات روابط جنسی قبل از ازدواج 100 ضربه شلاق است در حالیکه زنا- رابطه داشتن یک زن شوهر دار با مرد دیگر- مجازاتش سنگسار است. البته قرار براین است که حداقل 4 شاهد عادل باید شهادت داده باشند و مجازات سنگسار از سوی مقامان حکومتی انجام می گیرد. مجازات افترا نیز در اسلام بسیار شدید است. با این همه لازم به یادآوری است که قتل های ناموسی، به واقع مجازات فراقانونی است که از سوی خانواده اعمال می شود و به این ترتیب، از نظر، شریعت، مجازاتی غیر اسلامی است.