راهیان سپیده


[=ایمیل=]

[=آرشیو=]


[=همراهان=]
نیاک
آونگ خاطره های ما
خانوم حنا
شهرقصه
سوسک نامه
ایزدبانو
نقطه ته خط
شهرزاد
بانوی کوچک
بی بی باران
هرچه می خواهد دل تنگم
سنگ صبور
توکای باغ آینه
قصه و شعر
دریابان
سعیدحاتمی
مهتاب
بخوان به نام گل سرخ
ساحل افتاده
پویا
سرزمین آفتاب
بیلی و من
الهه مهر
میداف
صعودبرهنه
ایران من و شما
فرنگوپولیس


[=لوگو=]



   Thursday, April 20, 2006  

داستان بکارت


( قصه ناتمام ، گلین بانو ) مرا به دوران کودکی برد . حدود دوازده ، سال داشتم . من و مهناز و دو دختر دائیم با هم دوست بودیم . دختر بچه ای به نام سنبل هم دوست دیگر ما بود . سنبل تقریبن هم سن و سال ما بود . خانواده خاله ام او را از ده آورده بودند تا کمک خاله و مادرشوهرش باشد و به علت سن کمش وظیفه اش فقط نگهداری بچه کوچولو بود تا خاله و مادرشوهرش با خیال راحت به کارهایشان برسند . سنبل از خانواده فقیری بود و در قبال خوراک و پوشاک و دستمزد اندکی که پدرش هر ماه از خانواده خاله ام می گرفت ، کار می کرد . هر گاه خانواده ها دور هم جمع می شدند ، اومن و مهناز و دو دختر دائیم را دور خودش جمع می کرد و در گوشه ای برایمان قصه می گفت . از همان قصه های مادربزرگم . او در قصه گوئی مهارت خاصی داشت . صدا و ادای هر یک از قهرمانان قصه را به خوبی در می آورد . اگر امکان تحصیل برایش فراهم می شد یقینن هنرمندی معروف می شد .
روزی از روزها دختردائی بزرگم از من پرسید : بکارت چیست ؟ گفتم : نمیدانم . این حرف را از کجا درآورده ای ؟ گفت : از مجله جوانان . مامانم داشت مجله جوانان میخواند ، من هم آنجا دیدم . پرسیدم : خوردنی است ؟ گفت : نه پسری داشت پاره اش می کرد و خودش هم مثل اینکه پرده بود . مامانم به اتاق برگشت و نتوانستم بقیه اش را بخوانم . بعد از مامانم پرسیدم جواب داد که زیاد حرف نزن . چقدر پررو شده ای تو. دخترها این حرفها را نمی زنند ( ای عجب آنچه که می بایست دخترها همه چیز را درموردش بدانند ) می خواستیم از مادرمان بپرسیم که دختر دائی کوچکم گفت : کار خطرناکی است نگوئید تا تنبیه نشویم . خلاصه در این کلمه بکارت که خودش هم پاره شدنی و انگار پرده بود مانده بودیم . روزی فرارسید که باز خانواده ها دور هم جمع شدند و ما دختربچه ها جلسه کودکانه مان را تشکیل دادیم . باز سنبل رشته سخن را به دست گرفت و این چنین گفت : در روستای ما به بکارت ( قیزلیق ) می گویند . این قیزلیق چیز بسیار مهمی است که هر دختری که به خانه شوهر می رود با خودش همراه می برد و اگر دختری قیزلیق را با خودش به خانه شوهر نبرد شب عروسی خانواده داماد او را سوار الاغ می کنند و روی سرش گونی یا چوال می اندازند اول توی کوچه ها می گردانند و بعد به خانه پدرش می فرستند . پرسیدم : بعد از آن چه می شود ؟ گفت : مادر بزرگم تعریف می کرد که قدیمها چنین دختری را پدر یا برادرش می کشت . حالا که ژاندارمها همه جا هستند و نمی توانند بکشند ، تا آخرعمرش درخانه می ماند و بیرون نمی آیدو آنها همیشه دعای مرگ این دختر را دارند . ( حبس ابد با اعمال شاقه در خانه ) پرسیدم : خوب می توانستند اجازه بدهند برود و از خانه پدرش بیاورد حتما یادش رفته و نیاورده . مهناز پرسید : جنس ای قیزلیق از چی بود ؟ گویا سنبل در این مورد بیشتر می دانست تازه می خواست درموردش توضیح دهد که صدای خنده و مسخره بلند زن دائی کوچکم که متاسفانه معلم نیز بود توجه همه را به خود جلب کرد . او که متوجه کنجکاوی ما شده و بعضی از کلمات ما را شنیده بود با سرو صدایش مادران ما را با خبر کرد که دختران شما ، ( یومورتادان چیخمامیش جوک جوک ائدیرلر) هنوز از تخم در نیامده جیک جیک سرداده اند . به جای قصه گقتن حرفهائی از شوهر و ...می زنند . چشمتان روز بد نبیند که ما هر چهار دخترجلو چشم زن دائی فضول و اطرافیان هم تنبیه شدیم و هم اجازه حرف زدن و دوستی از ما سلب شد ، چون در نظر مادرانمان بچه های بی تربیتی بودیم و باید این گونه ادب می شدیم . سنبل بیچاره کتک نخورد اما سرزنش شنید و اخطار داده شد که اگر بار دیگر دور و بر دخترها بپلکد به پدرش تحویل داده خواهد شد و او که در سایه این خانواده شکمی سیر و لباسی گرم داشت و به پدرش نیز کمک می شد دیگر نزد ما نیامد و قصه های ناتمامش را مادربزرگم برایم ادامه داد .
حدود یکی دو ماه از این ماجرا گذشت روزی که باز فامیل دورهم جمع شده بودند مهناز به من نزدیک شد و گفت : بالاخره راز بکارت را کشف کردم . به دختر دائی ها هم اشاره کردیم که خبر مهمی داریم . مادر مهناز که توجهش کاملا به ما بود یک دفعه گفت : با در گوشی حرف زدنتان مغز ما را نخورید بروید آن یکی اتاق سر و صدایتان ناراحتم می کند . این لغو تحریم آشکار ما بود . با خوشحالی به اتاقی خلوت رفتیم و مهناز گفت : سه روز پیش یواشکی از معلمم پرسیدم و او از من خواست سر جایم بنشینم ، بعد خودش با صدای بلند در مورد بکارت حرف زد و همه چیز را گفت .آن روز مهناز درسی را که از معلمش یاد گرفته بود به ما نیز توضیح داد .
بعدها متوجه شدیم که همین معلم با مادر مهناز تماس گرفته وبه وسیله او به مادرانمان پیام فرستاده بود که :
وظیفه ای را که برعهده داشتید به انجام نرساندید ، حداقل مزاحم آموزش غیرمستقیم من نباشید .

   [ POSTED  @ 11:17 PM ]



   Saturday, April 15, 2006  

حکايت صنم و صادق
نوشته: شهربانو- وبلاگ زن متولد ماکو

این حکایت را به روح پاک و رنج کشیده بانوئی که به جرم زائیدن سه دختر پشت سرهم ، دردادگاه خصوصی زندگی زناشوئی محاکمه و محکوم شد تقدیم می کنم .



سیزده ساله بودم که به خانه بخت رفتم . صادق جوانی بود که تازه از خدمت سربازی برگشته و شروع به کار کرده بود . محل کارش شهرستانی کوچک در نزدیکی ماکو بود . خانه ای کوچک اجاره کرده بود . زندگی آرامی داشتیم و احساس خوشبختی می کردیم . عصرها که از سر کار برمی گشت غذایش را گرم می کردم می خورد و چائی تازه دمش را می نوشید و خستگیش را درمی کرد و می گقت : صنم جان برو دایره ات را بیاور و برایم بزن . دایره ام را که از خانه پدری آورده بودم می زدم و برایش یاللی میخواندم و می رقصیدم ( رقص و آواز محلی ماکو )

کؤبنه یی یاشیل اوغلان ، تئللو ( پسری که پیراهنت سبز رنگه )

عجب یاراشیر اوغلان ، تئللو ( این پیراهن عجب بهت میاد )

قاپیمیزدا دولانما ، تئللو ( دم در خونه مون نگرد )

آنام ساواشیر اوغلان ، تئللو ( مادرم عصبانی میشه پسر )

....

قیزیل گولو دره للر ، تئللو ( گل محمدی را می چینند )

مخمر اوسته سره للر ، تئللو ( روی پارچه مخملی پهن می کنند )

خئیری اولسون او قیز کی ، تئللو ( خوش به حال دختری که )

سه ودیغینه وئره للر ، تئللو ( به پسر دلخواهش شوهر می دهند )

و او ادامه می داد که :

قیزیل گولو درمیشه م ، تئللو ( گل محمدی را چیده ام )

مخمر اوسته سه رمیشم تئللو ( روی پارچه مخمل پهن کرده ام )

گؤزل قیزلار ایچینده ، تئللو ( در بین دختران زیبا )

سن گؤزلی سئچمیشم ، تئللو ( تو دختر زیبا را پسندیده ام )

با هم می خواندیم و می رقصیدیم . همدم و مونس هم در روزهای خوش و ناخوش زندگی بودیم . تا زمانی که فرزند اولم به دنیا بیاید دردی نداشتیم . فرزند اولم دختر بود . اخم پدرشوهر مرا به وحشت انداخت . فرزند دوم نیز دختر بود . روزی از روزهای سرد و برفی پدر شوهر میهمان ما بود . برایش قلیان آوردم و صادق هیزم آورد و داخل بخاری ( اودون سوباسی ) گذاشت . پدر شوهر به حرف آمد و گفت میدانی با زنی که همه اش دختر می زاید چه باید کرد ؟ هر دو سکوت کردیم . گوئی دل هردومان لرزید ادامه این جمله را میدانستیم ، با این همه او ادامه داد : زنی که دم بریده باشد باید همانند این هیزم خرد کرده داخل سوبا بیاندازی تا لااقل بسوزد و گرمایش مفید باشد . بعد از رفتنش من و صادق باز ساکت بودیم و به هم نگاه می کردیم . نگاههای ما حرف میزد از هم پاشیدن این زندگی را خبر می داد هر دو آرزو می کردیم که فرزند سوم پسر باشد . با این آرزو در انتظار فرزند سوم بودیم که او نیز دختر شد .

زندگی ما رنگ و روی خود را باخت . پدرش می گفت دیگرعمری ازمن باقی نمانده و نمیخواهم در حسرت نوه پسر بمیرم . پسر دوام بخش نسل مرد است . سرانجام مادر و مادر شوهرم را مامور کردند که رضایت ما را برای آمدن زنی دیگربه خانه مان جلب کنند . این دو زن تجربه دیده هردو می گفتند : خودت را بد نکن اینها مودبانه از تو اجازه می خواهند .پدر شوهر برای محکم کاری زنی بیوه را که پسری هم زائیده وشوهرش یکی دو سال پیش درگذشته انتخاب کرده است و کار تمام است . می گفتم صادق مرا دوست دارد راضی نمی شود . اما مادرشوهربه من فهمانید که پسرش نیز بی میل نیست وگرنه مقاومت می کرد و به این زودی چنین تصمیمی گرفته نمی شد و تا تولد فرزند چهارم و پنجم صبر می کردند .خیلی ها تا تولد دختر پنجم صبر کرده اند . اولش باور نکردم اما وقتی شب زمزمه های صادق را شنیدم فهمیدم که دارم خانه خراب می شوم .

صادق آن شب گفت : تو همیشه سوگلی و عزیز دل منی . میخواهم کنیزی داشته باشی که کارهایت را انجام دهد ، بچه هایت را نگه دارد . تو سرور و رئیس خانه ای و او کنیزت . نالیدم ، خواهش و التماس کردم که من کنیز نمیخواهم ، کارهایم را خودم انجام می دهم ، اما گوشی شنوا وجود نداشت و بالاخره در مقابل پافشاری صادق سرم را به علامت رضایت اجباری پایین انداختم . چون مادرم روز قبلش گفت : باز هم صادق که میخواهد دلت را به دست بیاورد . مردها وقتی می خواهند زن دیگری صیغه یا عقد کنند از زنانشان که اجازه نمی گیرند .اصلا زن چه کاره است که بخواهند با او مشورت کنند ؟ این حرفهای مادرم به دلم امید می داد و با خودم می گفتم : صادق من با بقیه مردها فرق دارد .صادق من عدالت را رعایت می کند ، صادق من مرا فراموش نمیکند ، بازهم برایش دایره خواهم زد .

بالاخره بیوه زنی به نام فریده بعنوان همسر دوم صادق به خانه آمد .چقدر دلم گرفت انگار زیر پاهایم خالی شده است . در گوشه ای از اتاق به دیواری تکیه داده و نشستم ، اما انگار دیواری در این خانه نبود ، انگار جائی برای تکیه دادن باقی نمانده بود . روزها و ماهها سپری شد و من هنوز هم صنم جان صادق بودم . فریده حامله بود و من آشفته . بالاخره فرزند اول، پسر به دنیا آمد و فریده عزیز گرامی پدرشوهرشد . آنچه که دلم را لرزاند صادق بود . من دیگر صنم جانش نبودم بلکه فقط صنم بودم . پس از تولد پسر دوم و سوم ، من دیگر صنم هم نبودم .یکی بودم در آن خانه که فقط جواب سلامش داده می شد . مدت زمانی گذشت و وجود من در آن خانه کم رنگ و کم رنگتر و کم رنگترین و سرانجام بیرنگ شد . اکثر اوقات من در کنار فرزندان فریده و سه دخترم به پرستاری و نگهداری از بچه ها می گذشت من دیگر صنم نبودم بلکه فاطمه افسانه سنگ صبور بودم و به طور کلی از خاطر صادق پاک شده بودم حتی مرا نمی دید . دیگر جواب سلامم را هم نمیداد و فریده رئیس خانه بود . دختر بزرگم درسش را تمام کرد و استخدام شد و به بهانه اینکه دختر است و نمی تواند تنها در شهرستان زندگی کند مرا از آن خانه بیرون آورد ، از همان خانه ای که با آمدن اولین نوزاد پسر از من گرفته شد . ازهمان خانه ای که در طول سالها کار و خدمتم فقط صاحب یاخدانی ( صندوقی که آن زمانها به عنوان کمد لباس و وسایل شخصی استفاده می شد )شده بود م که به خانه دخترم بردم . دختر وسطی ازدواج کرد و دختر کوچکترم به بهانه ادامه تحصیل در دانشگاه پیش دائیش رفت . پس از دو سال دختر بزرگم ازدواج کرد و داماد مرا نیز مانند مادرش با آغوش باز پذیرفت . دامادم گرچه مهربان و بامعرفت بود ، گرچه مودب و جوانمرد بود ، اما همیشه دلم در اضطراب بود اگر او جوابم می کرد به کجا پناه می بردم ؟ در طول عمرم همیشه خود را روح سرگردانی می دانستم که برای یافتن مکانی برای آرامش بین زمین و هوا معلق است .. وقتی فرزندان فریده ازدواج می کرند و او مرا نیز همراه میهمانان به خانه ای که حداقل می بایستی با او شریک بودم دعوت می کرد ، چقدر دلم می گرفت . بیشتر وقتها خودم را به بیماری می زدم و در خانه می ماندم و این فرزندان فریده بودند که به دنبالم می آمدند و نمی خواستند زنی را که دایه دوران کودکیشان بود فراموش کنند و مرا با پافشاری و محبت فراوان به عروسیشان می بردند . نمیدانید چه سخت است در خانه خود میهمان بودن .

سالها گذشت . روزی دامادم هوس کرد که با زنش به مکه برود . او هیچ وقت مسافرت بدون خانواده را دوست نداشت . میخواست من و مادرش را نیز همراه ببرد . ازآن همه محبت او شرمسار بودم . گفتم : شما بروید من پیش بچه ها می مانم . فورا گفت : من از بهانه خوشم نمی آید شما سالهاست که پیش نوه هایتان ماندید و ما با خیال راحت سرکارمان رفتیم . این حق شما هم هست تا مسافرتکنید . سپس گوشی را برداشت و به صادق زنگ زد و از او خواست امشب را به دیدنشان بیاید و صادق آمد . داماد سر صحبت را باز کرد و گفت : میخواهیم دو مادر را با خودمان به مکه ببریم به پاس زحماتی که کشیده اند . صادق در جواب سوال کرد : کدام زحمت ؟ مگر پسر زائیده اند ؟ ( این کنایه آشکارش به من بود ) داماد گفت : مگر زائیدن دختر چه مشکلی دارد ؟ پسرو دخترهر دو نعمتهای خدا هستند این حرفها مال دوران حاهلیت است . از این گذشته ، دعوتتان نکردم که کنایه بزنید بلکه میخواستم با هم به محضر برویم و برای مادر اجازه خروج از کشور و صدور گذرنامه بدهید . برگشت و گفت : به چه کسی ؟ چه غلطهای زیادی ؟ مگر زن ابتر هم لایق مکه رفتن است ؟

نمیدانم چه شد ، نمیدانم چه حالی به من دست داد به مصداق ضرب المثل پیشیگی چوخ قیسناسان قئییدیب جیرماخلار ( اگر گربه را زیاد در تنگنا قرار دهی برمی گردد وبا چنگ حمله می کند ) یک دفعه از جا جهیدم و یقه اش را گرفتم : تو کی هستی که میخواهی به من اجازه بدهی ؟ تو دیگر کیستی که به من امر و نهی می کنی ؟ به تو چه که لایق مکه ام یا نه کی از تو خواست که اجازه بدهی خودم با پای پیاده از مرز می گذرم . مگر تو شوهرم بودی که اختیارم را هم داشته باشی ؟ .حالا دیگردر مقابل چشمان حیرت زده و متعجب اطرافیان ، با دست چپم یقه اش را گرفته بودم و با دست راستم به صورتش سیلی میزدم و می گفتم : اصلن میخواهم آنجا بروم برای خودم صادق بخرم می روم صادق گم شده ام را پیدا کنم ، برای صادقم دایره بزنم و یاللی بخوانم .

در حالی که داماد و دخترم آرام مرا کنار می کشیدند داشتم می خواندم ، یاللی می خواندم اما این بار یاللی من حکایت از آتش درونم داشت نه شادی دوران جوانی :

فلکین داد الیندن ( داد از دست فلک )

اولمادیم شاد الیندن ( نشدم شاد ز دست فلک )

یامان یئرده ییخیلدیم ( در جای بدی به زمین خوردم )

دوتمادی یاد الیمدن ( کسی دستم را نگرفت )

...

فلکین قهری منه ( قهر این فلک بر من )

گلمدی رحمی منه ( رحم نکرد فلک بر من )

دولدوردو غم پیاله سین ( پیمانه غم را پر کرد )

ایچیرتدی زهری منه ( زهرش را نوشانید بر من )

   [ POSTED  @ 3:18 PM ]



   Wednesday, March 22, 2006  

رحم جایگزین مناسبی برای آگاهی نیست.
اززندان ابوغریب چه آموخته ام؟
باربارااحرن رایش


حتی کسانی که به ظاهر با واژه شرم آشنا نبودند- برای نمونه دونالدرمسفلد وزیر دفاع امریکا- علنا اعلام کردند که عکسهای زندان ابوغریب حالشان را بهم زده است.برای من، به عنوان یک فمینیست، این عکسها تاثیر دیگری داشته اند. این عکس ها قلب مرا شکسته اند. من در باره اهداف امریکا درعراق- هر چه که این اهداف بوده باشد- توهمی نداشتم. ولی آن چه که برای من روشن شد این که من در باره زنان گرفتار توهم بودم.
از هفت سرباز امریکائی که به جرم خلافکاری در زندان ابوغریب محاکمه شدند، سه سرباز زن بودند، مگان امبول، لیندی انگلند، و سابرینا هارمن.
عکس سابرینا هارمن بود که در کنار پشته ای از مردان لخت عراقی لبخند کریهی به لب داشت و انگشت شست اش را بالا گرفته انگاردارد به مادرش پیام می دهد: « مامان ببین من در ابوغریب هستم». این عکس انگلند بود که به گردن مرد عریان عراقی افسار انداخته بود. اگر شما مسئول تبلیغات القاعده بودیدبهتر از این نمی توانستید برای بنیاد گرائی اسلامی در سرتاسر جهان تبلیغ کرده آنها را بسیج کنید.
در این عکسها، شما همه آن چه را که بنیاد گرایان اسلامی در باره فرهنگ غرب می گویند- در یک عکس- در کنار هم می بینید، خودخواهی سلطانی، محرومیت جنسی و البته برابری جنسی.
شاید من نمی بایست این قدر شوکه می شدم. می دانیم که حتی آدمهای خوب، در شرایط مناسب، می توانند کارهای خیلی بد بکنند. این آن چیزی است که روانشناس استانلی میلگرام در پژوهش معروفش در سالهای 1960 نتیجه گرفت. به احتمال خیلی زیاد، امبول، انگلند و هارمن آدمهای بد طینتی نیستند. این ها زنانی از طبقه کارگرند که آموزش می خواستندومی دانستند که پیوستن به ارتش، قدمی در این راه است. وقتی پیوستند، کوشیدند در این شغل شان جا بیفتند.
بعلاوه من نمی بایستی این قدر شوکه می شدم چون هیچگاه اعتقاد نداشتم که زنان ضرورتا مهرورزترند و یا کمتر خشونت دارند. مثل بیشتر فمینیست ها، من از فرصت کامل دادن به زنان در ارتش دفاع کرده ام. چون می دانستم، 1- زنان می توانند بجنگند 2- ارتش یکی از انتخاب های معدودی است که دربرابر جوانانی که از خانواده های کم درآمد می آیند قرار دارد.
اگرچه من مخالف جنگ سال 1991 در خلیج فارس بودم، ولی به زنان ارتشی امریکا افتخار می کردم که حضورشان می تواند روی میزبانان سعودی شان تاثیر مثبت بگذارد. بدون این که به کسی بگویم، امیدوار بودم که حضور زنان درارتش در گذر زمان، ماهیت ارتش را تغییر بدهد و باعث شود که نظامیان به مردم دیگر و فرهنگ شان بیشتر احترام بگذارند و ارتشی ها را به صورت حافظان واقعی صلح در بیاورد. این است آن چه که من فکر می کردم ولی دیگر این چنین فکر نمی کنم.
نوعی فمینیسم، یا شاید بهتر است بگویم نوع خاصی از ساده انگاری فمینیستی در زندان ابوغریب مرد. این فمینیسمی که مردان را به عنوان متجاوزان دائمی و زنان را به عنوان قربانیان دائمی می شناخت و ریشه همه بی عدالتی ها را در خشونت جنسی مردان بر علیه زنان می دید. تجاوز به زنان به تکرار وسیله ای بود در جنگ ها و حتی بودند فمینیست هائی که حتی جنگ را فرم گسترش یافته تجاوز به زنان می دیدند. به نظر می رسید که حتی شواهدی وجود دارد که سادیسم جنسی مردانه به تمایل تراژدیگ نژاد انسان به خشونت وابسته است. البته این دیدگاه، تا موقعی وجود داشت که ما شاهد سادیسم جنسی زنانه نبوده ایم.
البته فقط این تئوری ساده انگارانه فمینیستی نبود که معلوم شد غلط است. این هم معلوم شد که استراتژی و دورنمایش هم نادرست است. این استراتژی و دورنما براین پیش گزاره استوار بود- این که علنا گفته می شد یانه توفیری دراصل قضیه ایجاد نمی کند- که زنان از نظر اخلاقی برمردان برتری دارند. ما در این باره کلی بحث کرده بودیم که آیا این ساختار بدنی است و یا شرایط که به زنان این برتری اخلاقی راداده است یا فقط تجربه زندگی به عنوان یک زن در فرهنگی نابرابر در زمینه های جنسی. ولی پیش گزاره برتری اخلاقی، و یا حداقل، داشتن تمایل کمتری به اعمال خشونت و سرکوب از سوی زنان تقریبا پذیرش همگانی داشت وبحث پذیر نبود. از این ها گذشته، در فرهنگ ما، اغلب کارهای نگهداری از دیگران بوسیله زنان انجام می گیرد و افکار عمومی زنان در مقایسه با افکار عمومی مردان همیشه علاقه کمتری به جنگ نشان می دهد.
من تنها کسی نیستم که امروز با این پیش گزاره درگیرم. مری جو ملون، روزنامه نگارتایمز در فلوریدا در 7 ماه می نوشت، « من نمی توانم عکس انگلند( که به الت تناسلی یک مرد عریان ولی نقابدار عراقی اشاره می کند) را از ذهنم بیرون کنم. زیرا این کاری نیست که قرار بود زنان بکنند. سی سال پیش، فمینیسم به من آموخت که نه فقط زنان از سوی مردان مورد ستم قرار می گیرند بلکه از نظر اخلاقی برمردان برترند».
اگر این پیش گزاره درست می بود، آن وقت برای بهبود شرایط در دنیا، برای خشونت کمتر، عدالت بیشتر، مهرورزی بیشتر،کاری که باید می کردیم این که زنان در حوزه هائی که برای قرنها در تیول مردها بوده وارد بشوند. در نتیحه ما مبارزه می کنیم برای این که زنها در ارتش، ژنرال بشوند، مدیر عامل شرکتها باشند، سناتور بشوند، پروفسور دانشگاه و ذهنیت ساز وسایل ارتباط جمعی بشوند و این تنها مبارزه ای بود که ما باید بعهده می گرفتیم. چون همین که زنها، قدرت و اتوریته پیدا می کردند، وقتی تعدادشان به قدر کفایت در نهادها ی مختلف اجتماع افزایش می یافت، زنها بطور طبیعی برای تغییر آنها خواهند کوشید. این بود آن چه که ما فکر می کردیم، حتی اگر در ذهن ناخودآگاه مان، و البته که چنین دیدگاهی نادرست است. زنها هم می توانند دست به کارهای باورنکردنی بزنند.
در خصوص زندان ابوغریب، ما حتی نمی توانیم ادعا کنیم که اشکال این بود که در مقامات بالاتر، در سلسله مراتب ارتشی، زنان به قدر کافی حضور نداشتند تا جلوی این خلافکاری ها را بگیرند. رئیس زندان ابوغریب، یک زن بود، ژنرال جانیس کارپینسکی، ارشد ترین مقام امنیتی امریکا در عراق، کسی که دربررسی وضعیت بازداشت شده ها قبل از آزادی مسئولیت مستقیم داشت، یک زن بود، ژنرال باربارا فاست. از آن گذشته، آن مقام امریکائی که در نهایت از اکتبر مسئولیت کلی اداره اشغال عراق را به عهده داشت، کاندلیزا رایس بود. همانند دونالد رمسفلد، رایس هم گزارش های متعدد شکنجه و بد رفتاری را نادیده گرفت تا این شواهد تصویری انکارناپذیرآفتابی شدند.
بعد از همه این حرفها، آن چه که از زندان ابوغریب آموخته ایم این که رحم جایگزین مناسبی برای آگاهی نیست. این حرف من به این معنا نیست که مبارزه برای برابری جنسی مهم نیست و به خودی خود مقبولیت ندارد. نه، من چنین چیزی نمی گویم. اگر ما به دموکراسی باور داریم، در آن صورت باید بپذیریم که این حق زنان است تا همه کارهائی که مردها می کنند، حتی کارهای زشت شان را بتوانند انجام بدهند. آن چه که مهم است این که برابری جنسی به تنهائی، به جهانی صلح آمیز و عادلانه منجر نمی شود.
به واقع باید به خاطر بشریت قبول کنیم که فمینیسیمی که بر پیش گزاره برتری اخلاقی زنان استواراست نه فقط فمینیسمی ساده انگارانه وخود شیفته که کاهلانه است. خود شیفته است، چون فرض می کند که یک پیروزی برای زنان، ترفیع مقامی، یک مدرک دانشگاهی، و یا حق خدمت در ارتش د رکنار مردان، به خودی خود یک پیروزی برای بشریت است. فمینیسمی کاهلانه است چون براین توهم است که ما تنها یک مبارزه بیشتر در پیش رو نداریم، مبارزه برای برابری جنسی، در حالیکه مبارزه های زیادی دربرابر ماست.
مبارزه برای صلح، برای عدالت اجتماعی و برعلیه خودپسندی امپریالیستی و نژادپرستانه متاسفم بگویم که نمی تواند تنها در مبارزه برای برابری جنسی خلاصه شود.
آن چه که ما نیاز داریم یک فمینیسم سخت جان و جدید است که توهم نداشته باشد. زنان تنها با وروددر نهادها آنها را تغییر نمی دهند، بلکه می توانند تغییر بدهند وقتی که با آگاهی برای تغییر مبارزه می کنند. ما به فمینیسمی نیاز داریم تا به زنان « نه» گفتن را یاد بدهد. نه فقط نه برای این که پس از یک قراربا دوست پسر خویش مورد تجاوز قرار نگیرند بلکه برای این که در صورت لزوم به سلسله مراتب شرکت یا ارتشی که در آن کار می کنند، نه بگویند.
خلاصه کنم، ما به به آن نوع فمینیسمی نیاز داریم که نه فقط خواهان ورود زنان به نهاد هائی باشد که مردان درطول قرون ایجاد کرده اند، بلکه پس از ورود برای انهدام این نهادها بکوشند.
بگذارید با یک گفتاورد قدیمی فمینیستی که ساده انگارانه نیست حدیثم را تمام کنم.« اگر فکر می کنی که هدف نهائی برابری است، معیارهای پائینی داری». برابربودن با مردانی که مثل جانوران رفتار می کنند، کافی نیست. تنها نفوذ به درون آن چه که هست، کفایت نمی کند.
ما نیاز داریم جهان تازه ای خلق کنیم که ارزش نفوذ کردن داشته باشد.
منبع: Znet.Org



   [ POSTED  @ 6:25 PM ]



   Wednesday, January 25, 2006  

واژه های زننده:
نوشته: بهرام حسین زاده
در نوشتاری برای معادل "آسکسوال"، آقای داریوش آشوری واژۀ "بی‌سکس" را مطرح کردند و من، صفت مرکبِ "ناگا" را؛ که برگرفته از بن مصدر گادن و پیشوند "نا" بوده است، چیزی در قاعدۀ "نازا" و "نادان". ایشان در تذکری بر یادداشت پیشین، اینگونه واژه‌ها را "زننده" توصیف کردند، بحث بر سر مناسب بودن کدام معادل نیست که خود بحثی مستقل می‌طلبد، بلکه بکار بردنِ صفت "زننده" برای یک واژه مورد بحث است و نوشتۀ زیر پژوهشی‌ست در این مورد:

واژه‌هـای زنـنـده
در هر زبانی واژه‌های زننده‌ای وجود دارد. اما من میخواهم همین جمله را بررسی کنم و ببینم چه عناصر تاریک و روشنی در این جمله وجود دارند و ازین "زنندگی" واژه‌ها چه تعبیری باید داشت؟
آنچه که در پس "زنندگی" وجود دارد یک ارزیابی اخلاقی‌ست زیرا بر اساس تنوع گستره‌های اخلاقی، با گستره‌ای از "زنندگی" مواجه میشویم. چیزی که در جایی و زمانی، زننده است نباید حتماً در جاها و زمان‌های دیگر نیز زننده باشد. اگر تا اینجا که در پس زنندگی حتماً گونه‌ای "اخلاق" نهفته است را با هم موافق باشیم گام بعدی آن است که بیاندیشیم "اخلاق" نیروی خود را از چه عناصری می‌گیرد و اصولاً چرا برای اجرای اخلاق نیازمند نوعی "نیرو یا قدرت" هستیم؟ این "قدرت" سرمنشاء‌اش و مشروعیتش را از کجا میگیرد؟
در بحث ما "زبان" بعنوان زبان ملی یا قومی مطرح نیست. بلکه نگاهی که میخواهم توجه خواننده را به آن جلب کنم این است که اگر « زبان را رمزها و کدهای جهان، در ذهن بدانیم و واژه‌ها را نشانه‌هایی بگیریم از آنچه که در جهان ما اتفاق می‌افتد و خود این واژه‌ها نیز پس از شکل‌گیری، با ورود به جهان بیرونی موجب تغییر آن می‌شوند.» آنگاه به نوعی خاص از "زبان" که متفاوت از زبان‌های فارسی و انگلیسی و سایر ملل است، دست می‌یابیم. زبانی مبتنی بر وجه اشتراکاتِ جهان‌های افراد.
زبان بعنوان مقوله‌ای اجتماعی، از میان "جهان‌های" موجود در یک جامعه می‌گذرد. هر کدام از اقشار اجتماعی همچنان‌که در داشتن "جهانی" ویژۀ خود وجه اشتراک دارند در داشتن زبانِ مختص آن جهان نیز مشترکند. آیا ندیده‌ایم که زبان "لات‌ها" که برخاسته از نوع "ذهنیت و جهان" آنان است چه وجه مشترکاتی با هم دارند و بر همین اساس چه وجه تفاوت‌هایی با اقشار دیگر؟ بر همین بنیان است که آنان اقشار تحصیل‌کرده را "سوسول"می‌نامند، زیرا جهان لات‌ها برایشان نوعِ خاصی از "اخلاق" را نیز در بردارد که متناسب با آن "اخلاقیات"، کسی که توانایی‌های ایشان را نداشته باشد "داخل آدم" نیست. همچنان که در میان اقشار مرفه اگر "W.C" مصطلح است در میان اقشار پایینی "مستراح" اصطلاح رایجی‌ست. اگر در میان اقشار پایینی، کار کردن و کسب درآمد، با عنوان "نان‌درآوردن" مطرح است و زنان این اقشار از شوهرانشان بعنوان "نان درآرِ خانه" نام میبرند و تمامِ هم و غمِ زندگی برای درآوردن یک لقمه نان خلاصه می‌شود، آیا در میان اقشار بالایی و مرفه جامعه کسی از چنین تعبیراتی استفاده می‌کند؟
زبان و واژه‌هایش بر اساس زمان و جغرافیا و موقعیت اجتماعی تغییر و تحول می‌یابد، همچنانکه زبان حالِ اقشار گوناگون یکسان نیست زبانِ ذهنی‌شان هم یکسان نیست. تفاوت در موقعیت اجتماعی افراد نمی تواند بی‌تأثیر در شکل‌گیریِ جهان ذهنی‌شان و به تبع آن "زبان‌شان" باشد و البته فراموش نکنیم که در هر "جهان ذهنی" بخشی نیز به "اخلاق" اختصاص داده شده است.
حتی در میان اقشارِ هم‌پایه نیز باز هم از گروه تا گروه، تفاوت زبانی می‌بینیم، در میان تحصیلکردگان یک جامعه بر مبنای اینکه هر کدام‌شان ذهن و جهان خویش را از چه طریقی شکل می‌دهند تفاوت وجود دارد. تفاوت در زبان یک ریاضی‌دان با زبان یک پزشک و زبان یک جامعه‌شناس و یک شاعر، حضور دارد. متنی جامعه‌شناسانه را در برابر یک دانشجوی جامعه شناسی بگذارید و دریافت او را مقایسه کنید با دریافت یک پزشک از همان متن. برای یک ادیب شعری از حافظ را بخوانید و همان شعر را برای یک گیاه‌شناس بخوانید، ببینید آیا در مورد دوم با سوالِ: «منظور شعر چی بود؟» مواجه نخواهید شد؟ چرا بخش بزرگی از مردمان فارس‌زبان، همیشه به دنبال کسی می‌گردند که شعر حافظ را برایشان معنی کند؟ مگر این اشعار به زبان فارسی سروده نشده است؟ آیا بزرگترین سخن‌سرایان کسانی نیستند که توانایی آن را دارند علاوه بر اینکه "جهانی ویژه" برای خود بسازند می‌توانند به "زبانی ویژۀ" این جهان، خود را بیان کنند؟
تفاوت در زبان‌های اقشار جامعه، به تفاوت در رویکرد آنان به محتوای جهان‌شان بازمی‌گردد. "اخلاق" یکی از این مقولات است. تفاوت در زبان‌ها را می‌توانیم در گوناگونی "اخلاق‌ها" نیز ببینیم. اخلاق اقشار گوناگون، متفاوت از همدیگر است. نگاه به غیرت و ناموس و جوانمردی و گذشت و ایثار و سایر مقولاتِ اخلاقی در میان تمامی اقشار اجتماعی یکسان نیست. اخلاق اقشاری که "امنیت" خویش را در سکونِ امتحان پس دادۀ "سنت‌ها" میجویند چیزی بجز اخلاق آن اقشاری از جامعه است که در پی دگرگونی حیات اجتماعی هستند. آنان به ثبات می‌اندیشند و اینان به دگرگونی. و از آنجایی که نیروی "غالب" می‌تواند اخلاق خود را بعنوان "اخلاق جامعه" قلمداد کند و در پشت سر این "اخلاق" خویش صف‌آرایی نماید، این اخلاق، به "قدرت" مسلح می‌شود و توانایی آن را دارد که نقض‌کنندگان خود را کیفر بدهد.
ازین مقدمه به گفتار خودمان بازمی‌گردیم: چرا برخی از واژه‌ها "زننده" می‌شوند؟
برای اینکه یک واژه زننده بشود نیازمند آنیم که منشاء این زنندگی را بیابیم. زیرا این زنندگی اعلام "ممنوعیتی"‌ست برخاسته از "اخلاقی" خاص. در مورد کشوری مانند ایران، موضوع پیچیده‌تر می‌شود هنگامی که با سلطۀ یک حکومتِ دینی با نوعی نگرش خاص به اخلاقیات مواجهیم. یعنی اخلاق عمومی که بر اساسِ همدستیِ اقشار وسیعی از مردم با دیدگاه‌های سنتی به همراهی ایدئولوژی حکومتی ساخته و پرداخته شده است. اینان اگر چه در موارد عدیده‌ای با یکدیگر تفاوت جهانی و زبانی دارند، اما در عین حال از وجه مشترکات قدرتمندی نیز برخوردارند. این است که آن وجه از اخلاقیات که برآمده از وجوه مشترکشان است را در جامعه بعنوان "اخلاق" مسلط حاکم می‌کنند و خطوط قرمزشان را اعلام می‌دارند.
با این اخلاق مسلط است که در بارۀ هر چیزی قضاوت می‌کنند. اگر حکومت یک "همجنس‌باز“ را کیفر داده و شلاق می‌زند یا جانش را می‌گیرد، مردمی با آن نگرش سنتی نیز او را طرد می‌کنند و در درگیری او و حکومت جانب او را نمی‌گیرند، چرا که با معیارهای آنان نمی‌خواند. اگر حکومت زنی را سنگسار میکند یا مردی را با جرثقیل حلق‌آویز می‌کند، مردمانی که به تماشا آمده‌اند، اگر نقشی مخالف این رفتار حکومتی را داشتند، حکومت را وادار می‌کردند که این رفتارش را در انظار مردم انجام ندهد، اما متاسفانه چنین نیست. اخلاق حکومتی با اخلاق جامعۀ سنتی پیوند خورده است. و خط قرمزهاشان مشخص گشته است:
و اما در این میان "همین" اخلاق می‌خواهد به قضاوت در بارۀ رفتار و جهان و زبانِ اقشار متمرد بنشیند و آنان را کیفر دهد. زیرا خوب می‌داند که هرگونه خللی در چیرگی عمومی‌اش، آسیبی‌ست که نگران‌کننده می‌باشد. "ثبات" سنت، نباید با "سیالیت" و روانی مواجه شود. برای بهم ریختنِ اردوی اقشار متمرد، به هر ناحیه‌ای از آنان می‌توان حمله برد و یکی ازین نواحی "زبان" آنان. واژه‌هایی را که گویای مفاهیمی‌ "ممنوعه" هستند را زننده و رکیک و مستهجن اعلام می‌دارند.
اما در مقابل، برای اقشاری از جامعه که "روشنفکران" هستند مفاهیم و موضوعاتی مطرح است که برای بسیاری از اقشار دیگرِ جامعه، اهمیت چندانی ندارد. شاید نود و نه درصد افراد جامعه هیچگاه در تمام طول عمر خود اصطلاح "جامعه‌شناسی زبان" را نشنوند و ندانند که فوکو کیست و دریدا خوردنی‌ست یا آشامیدنی!!! و اصولاً نیازی نمی‌بینند که به موضوعاتی مانند صلح‌جهانی یا محیط زیست، مدرنیسم، تأویل و ... فکر کنند، آیا این مردمِ کوچه و بازار صلاحیت آن را دارند که برای چگونگی این مفاهیم پیچیده و واژه‌های متناسب آن برای روشنفکران، تصمیم‌گیری کنند؟ یا این روشنفکران یک جامعه هستند که باید بر اساس مفاهیم موجود در "جهان" ذهنی خود، و متناسب با زبان خویش، مبادرت به استفاده از واژه‌های لازم بکنند؟
آری پیدایی زبان در دوردست‌های زمان، با مردم (در کلیت آن) بوده و زبان را جامعه بوجود آورده است، اما رشد و تکامل آن دیگر امروزه روز، کار مردم کوچه و بازار نمی‌تواند باشد، زیرا جامعه دیگر صرفا متشکل از مردم کوچه و بازار نیست. هر قشری از جامعه باید بتواند زبانش را متناسب با گسترش جهان ذهنی‌اش کاراتر بکند. پاسخ به نیازهای زبانی هر قشری از جامعه، یکی از اساسی‌ترین ضروریاتِ گسترشِ افقِ ذهنی آن قشر است.
همچنان که جامعه حتی در کلیتش، محق نمی‌باشد که نوعِ فکر کردن و جهان ذهنی من نوعی را تعیین کند، این حق را هم ندارد که در نیازمندی‌های این جهان ذهنی‌ام به زبانی خاص خود، دخالت نماید. حال، این من نوعی‌ست که با استفاده از ظرفیت‌های زبانی، تعیین می‌کند که "زبان" بکار رفته تا چه میزانی نیازمندِ برقرار کردن "رابطه" با مخاطب است و تا چه حد نیازمندِ "دقت" در بیان مفاهیمِ ذهنیِ "من". دقت بیشتر، مانع از گستردگیِ دایرۀ مخاطبین می‌گردد و برعکس.
* * *
در پیشاپیش تمامی خطوط قرمزِ اخلاق سنتی و اخلاق حکومتی، موضوع "سکس" قرار دارد و این امر در وجدان اجتماعی چنان مهم است که اگر بخواهیم فتاوی و احکام اخلاقی در بارۀ "سکس" را از اخلاق حکومت و سنت برداریم، چیز زیادی ازین سیستم اخلاقی برجای نخواهد ماند. سیستم اخلاقی بند تنبانی، زیرشکمی.
اما همین موضوع سکس بدلیل مهم بودنش در کنار دیگر نیازهای اولیۀ انسان از سویی و سرکوبی اخلاق حاکم از سویی دیگر، مورد توجه روشنفکران قرار می‌گیرد. بخصوص اینکه آنان می‌خواهند قواعد و قوانین نوشته و نانوشتۀ جامعه را از "زمین" بگیرند و نگاه به آسمان‌ها را به امری شخصی بدل کنند. آنان میخواهند به زوایای تاریک موضوع سکس آگاه شوند و ازین رفتاری که بر اساس "نُرمال‌های" جامعه شکل گرفته، دید روشن‌تری داشته باشند. آنان ازینجا شروع می‌کنند که آیا "نُرم" بودن بمعنی درست بودن و بهتر بودن هم هست؟ اینبار این روشنفکرانند که با "اخلاق" خود می‌خواهند به ارزیابی بپردازند. خط قرمزهای آنان منطبق بر خط قرمزهای حکومت و سنت نیست. اگر برای اخلاق روشنفکری، مفاهیمی مانند کشتن و شکنجه و سنگسار کردن و تواب‌سازی و فروش دختران به شیخ‌نشین‌ها و اعتیاد و فقر و ممنوعیت و تابوسازی و امثالهم زننده هستند، برای اخلاق حکومتی همجنس‌بازی و لواط و روابط نامشروع و مستی و رقص و آزادی و مانند اینها زننده است. آیا این دوگانگی در مفاهیم راهی برای دوگانگی در زبان باز نمی‌کند؟ آیا مفاهیمی مانند فحشا و ابتذال و عدالت و انسانیت و مردم و خِرد، در نزد این دو گروه معانی متفاوتی ندارد؟
ای بسا دو ترک و هندو همزبان
ای بسا دو ترک چون بیگانگان.
* * *
در تمامی تاریخ پیش و بعد از اسلام و تا زمان انقلاب اسلامی، نوشتارهای فراوانی وجود داشته است از مضامین "جنسی" در جامعۀ ما. در گسترۀ وسیعی از تاریخمان در عرصۀ ادبیات به گونۀ "ادبیات اروتیک" نیز برمی‌خوریم. با واژه‌هایی که اخلاق امروز آن‌ها را "مستهجن و رکیک" می‌نامد. از رودکی و مهستی گنجوی، سوزنی، اوحدی مراغه‌ای، انوری ابیوردی، سنایی، مولوی، وحشی بافقی، سعدی، عبید زاکانی و ایرج میرزا و حتی ملک‌الشعرای بهار فراوان نوشته‌هایی در زمینۀ فوق وجود دارد. آیا ما در برخوردهایی اخلاقی با زبان، باید ازین ستون‌های زبان فارسی هم کاتولیک‌تر باشیم؟
دیگر نوشته های نویسنده را در اینجا بخوانید.

   [ POSTED  @ 10:53 AM ]



   Wednesday, November 30, 2005  

درباره مبارزه فرهنگی

موناهیتا

مبارزه با فرهنگ غالب را نباید فقط مبارزه با اشخاصی که بر مسند قدرت تکیه زده‌اند و یا متخصصینی که به شکلی از حقوق بگیران آنان به شمار میآیند خلاصه کرد بلکه بیشتر و مهمتراز آن مبارزه علیه فرهنگ وارزشهائی است که هرروزه به وسیله آنها در رسانه‌ها و کلاً در جامعه تبلیغ و ترویج میشوند و به طریقی کوشش میشود تا سنتهای کهن و قرون وسطائی در میان مردم رواج پیدا کرده و ماندگار شود (که این خود بار دیگر عاملی برای بقای آنها و فرهنگ منحطشان خواهد بود).
باید که مبلغان مردسالاری را در زمینه فرهنگی خلع سلاح کرد. و این تا زمانیکه ما خود در این مورد ضعف داریم و تا حد زیادی خود حامل فرهنگ مسلط هستیم و آنرا بازتولید میکنیم شدنی نیست. در زیر با نمونه‌هائی منظور خود را تشریح میکنم:

اگر در این رژیم وجود زن فقط زمانی محسوس است که مادر باشد، باید آنرا به زیر سوال برده و یادآور شویم انتخاب مادر شدن یا نشدن تنها در اختیار زن است. و زن قبل از مادر شدن شهروند جامعه است و باید که از تمام حقوق شهروندی برخوردارشود.

اگر غیرت و ناموس را آویزه گوش مردان میکنند تا بتوانند هر چه بیشتر نه تنها زنان بلکه تمام جامعه را تحت کنترل داشته باشند، مکانیسمهای مختلف اعمال قدرت بر زنان را افشا کنیم و در برابر آن بیایستیم.

اگر به یک فعال سیاسی و یا فرهنگی دستگیر شده در ایران به غیراز صدها برچسب که به وی زده میشود، یکی از آنها داشتن رابطهء از ظن آنان نامشروع است به جای آنکه انرژی و وقت خود را بر سر تکذیب چنین اتهاماتی تلف کنیم، باید که این چماق اخلاقی و ارزشی را از دست رژیم گرفته و در جواب بگوئیم بر فرض که اینگونه بوده، این به شخص دستگیر شده و آن آقا ویا خانم مورد اتهام و خانواده‌هایشان ربط دارد و بس.

زمانی که یک مبارز زن و یا فمنیست را فاحشه میخوانند این سلاح را هم بی اثر کرده و نخواهیم با کسانی که در صدد هستند با ارزشهای پوسیده خود مانع از پیشبرد افکار نوین شوند چک و چانه بزنیم. در جواب این تهمت‌ها بیائیم و خواهان رسیده‌گی به مشکلات زنان به عنوان یکی از آسیب پذیرترین اقشارجامعه‌مان شویم. بگوئیم که تن‌فروشی معلول جامعه‌ای است که برابری و عدالت اجتماعی در آن کلمهء نامفهومی است و در یک کلام تبعیض در آن امری عادی است ، که در آن زنان سرپرست خانواده ازحمایت قانونی و اقتصادی برخوردار نیستند. که مرز گناه کردن از دید مذهب و جرم مخدوش است و در خیلی از موارد یکی انگاشته میشود. گوشزد کنیم که اگر این پدیده وجود دارد به خاطر این هم هست که خریدارانی دارد اگر جرم است خریدار آن مجرم است و تا وقتی که با عامل وجودی آن مبارزه نمیشود حتی باید زنان فاحشه هم بتوانند تشکیلات صنفی خود را داشته باشند تا از منافعشان مثل داشتن مراکزی برای رسیده‌گی به نیازهای بهداشتی، پزشکی و حقوقی‌شان پشتیبانی شوند، مراکزی که آنان را در آموزش شغلی و حرفه‌ای مدد رساند و در پیدا کردن شغل راهگشا و راهنمای آنان باشد.

باید که شفاهاً، کتباً و در عمل به حذف حضور زنان خاتمه داد. به همین خاطر بیائیم در گفتارها و نوشته‌هایمان وقتی از مردم، کارگران، دانشجویان و یا از هر گروه اجتماعی دیگر سخن به میان میاوریم به عمد کلمه زنان رابا نام آنان همراه کنیم ( مثل دانشجویان زن و مرد و یا ...).

امری که حقوق انسانی دیگری را در جایی پایمال کند، امری است که به تمامیت یک جامعه ربط دارد و خصوصی نیست. دربرابر اعمال خشونت به هر شکلش باید که حساس و معترض بود. باید که انواع آنرا شناخت، برای مثال خشونت به زنان و کودکان (*) در خانه، در خیابان (شکل بارز آن: متلک ‌گوئی)، در مدرسه (مابین محصلین، و یا معلم و محصل)، محل کار، زندان و غیرو.

مهمترین علت وجود قتلهای ناموسی در جامعه ما فرهنگ جاافتاده دوران برده داری است که در مقابل هر زن و یا فرزند دختر، خواهر و حتی دختر عمو، مرد و یا مردانی وجود دارند که صاحب وی بوده و اختیار تام آنرا به مانند شیء و ملکی دارا میباشند. در این مورد و همینطور خودسوزی، خودکشی و افسرده‌گی در میان زنان ایرانی باید که به خصوص مردان ایرانی گیرنده‌های حسی خود را آموزش دهند. باید که حساس و معترض بود. باآن مدارا نکنیم.


( *) در گزارش های مربوط به خشونت در خانواده معمولا زنان و کودکان به عنوان قربانيان اصلی، و مردان به عنوان افراد خاطی قيد می شوند. چون بنابر آمار جهانی حدود ٩٠ درصد از قربانيان خشونت خانگی زنان و حدود ١٠ درصد مردان هستند. - مردان نيز مورد سوءرفتار زنان قرار می گيرند اما بخش عمده خشونت خانگی، به ويژه موارد مرگ آور و خطرناک آن، از سوی مردان عليه دختران و زنان خانواده صورت می گيرد.- همچنين مردانی که مورد خشونت زن قرار گرفته اند پس از ترک او با تهديد جانی مواجه نيستند، اما دوره پس از ترک مرد برای زن می تواند بسيار خطرناک باشد.
دیگر نوشته های موناهیتا را در اینجا بخوانید.

   [ POSTED  @ 12:58 PM ]


This page is powered by Blogger. Isn't yours?

Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com